تبلیغات



رمان هیچکی مثل تو نبود(5)

کيا: صداي آخ بود؟
ماهان: آره.... آنا ... آنا کجايي ؟؟؟؟؟
صداي پاشون و شنيدم که به سمتم ميان. مي خواستم بلند شم اما نفسم بالا نميومد که پاشم. همون جور که طا
ق باز افتاده بودم و به بالا نگاه مي کردم ديدم دو تا کله اومده بالاي سرم. ماهان و کيا از اون ور مبل خم شده بودن رو پشتيشو به من نگاه مي کردن
.
ماهان: خوبي؟؟؟ چي شد؟ چرا اون وسط دراز کشيدي؟؟؟
خدايا کم منو ضايع مي آفريدي چي ميشد آخه؟
اومدم کم نيارم. خيلي شيک در همون حالت دراز کش زانومو خم کردم آوردم بالا و اون يکي پامم انداختم روش و خيره شدم به سقف و لوستر بالاي سرم. يه چلچراغ خوشگل بود.
با دست اشاره کردم به لوستر و گفتم: مي خواستم لوستر و ببينم. از اينجا منظره اش بهتر بود. چقدر شيک و قشنگه. اين نورشم که تو اين الماسي شکلاش مي پيچه خيلي قشنگ ميشه.
صداي خنده ريز کيا رو مي شنيدم اما به روي خودم نياوردم.
ماهان مبل و دور زد و اومد کنارم. دستشو دراز کرد و با اخم گفت: بسه هر چي ديدي حالا بلند شو.
دستشو گرفتم و با نيروي اون بلند شدم. خودم که جوني نمونده بود برام داشتم مي شکستم.
دست ماهان و گرفتم و ماهان کشيدم بالا منم همون جوري صاف شدم و ايستادم جفت ماهان. نگاهم رفت تو چشمهاي اخموش. البته اخمش براي ابروهاش بود. نگاهش بيشتر نگران بود.
آروم جوري که فقط من و خودش شنيديم گفت: مي ترسم آخر با اين زمين خوردنات يه بلايي سرت بياد. تو آخرش منو ميکشي دختر.
چشمهام گرد شد. چه شاکيم هست ماهان. مامانم تا حالا براي زمين خوردنام اين جوري دعوام نکرده بود.
ماهان يه جورايي دلسوزانه دعوام کرده بود.
نمي دونم چرا اينا فکر مي کنن من دوست دارم اين جوري زمين بخورم. مگه دست منه؟ الان يک سالي ميشه که اين ريختي دست و پا جلفتي شدم. انگار اختيار پام دست خودم نيست. يهو پام از زيرم در ميره.
من که نمي خوام اين جوري خورد خاکشير بشم.
داشتم همون جور مبهوت نگاش مي کردم که دستمو کشيد و دنبال خودش برد. تو همون حالت رو به کيا گفت: خوب کيا جان بعدا" صحبت مي کنيم. ما بريم ديگه. فعلا".
کيا: خوب بودين حالا. پذيرايي هم نکردم از آنا خانم.
خوبه حالا ما دو دقيقه اومديم خونه اتون و ببينيم پذيرايي نمي خواد.
ماهان: باشه براي بعد. کاسه رو هم خودت بيار.
مهربان براش پشت چشم نازک کرد که باعث شد ابروهاي من بره بالا از تعجب.
اين دو تا خداحافظي کردن و منم يه خدانگهدار سريع گفتم و پشت سر ماهان از خونه اومدم بيرون.
هنوز دستم تو دست ماهان بود. ماهان منو با خودش سمت پله ها برد و آروم آروم رفت پايين. همون جور آروم رفت سمت خونه. کليد انداخت و رفت تو. وارد خونه که شديم بالاخره دستمو ول کرد.
سر از کاراش در نمي آوردم اين چرا همچين ميکنه خوب؟
ماهان در و بست و تکيه داد به پشت در و يه نفس راحت کشيد. بهم نگاه کرد و با يه نگاه شيطون و لحن شيطون تر گفت: آخيشششششششششش به منطقه امن رسيديم. الان مي توني هر چقدر دلت مي خواد زمين بخوري. تو خونه ما مصوني. هر چقدر مي خواي بخور زمين.
يه چشم غره بهش رفتم و زبونمو براش در آوردم. لوس فکر کرده من باهاش شوخي دارم. رومو برگردوندم و رفتم که آشمو بخورم.

ماهان يکم مبهوت خيره خيره نگام کرد و يهو پقي زد زير خنده و گفت: تو هيچ وقت عوض نميشي فضول ......
صورتمو جمهع کردم براش و زبون در آوردم.
دلخور گفتم: چيشششششششششش خوبه گفتم نخند.
خنده اشو تموم کرد و با يه لبخند و يه نگاه قشنگ بهم گفت: باشه بيا تا من آش و مي گيرم تو هم حاضر شو.
اين و گفت و رفت سمت آشپزخونه. منم با ذوق پريدم بالا و تندي رفتم يه مانتو و يه شال تنم کردم و اومدم پايين. دکمه هاي مانتومم نبستم. بي خي همين طبقه بالا بود ديگه.
اومدم پايين و ديدم ماهان سيني به دست با يه کاسه گنده آش جلوي در ايستاده. سريع رفتم کفش پوشيدم و رفتيم بيرون.
رفتيم سمت آسانسور. داشتم فکر مي کردم که اين بار چه جوري از زير سوار شدنش در برم که ديدم ماهان بي توجه به آسانسور از جلوش رد شد و رفت.
متعجب با دهن باز به ماهان که کماکان راهشو ادامه مي داد نگاه کردم و گفتم: پس آسانسور؟؟؟؟؟
اصلا" برنگشت تو همون حالت گفت: چقده تو تنبلي دختر يه طبقه است از پله ها مي ريم زودتر مي رسيم. تا اينکه بخوايم صبر کنيم آسانسور بياد بالا.
گيج نگاهش کردم. يه شونه اي بالا انداختم و خوشحال از اينکه مجبور نيستم چاخان سر هم کنم دنبالش دوييدم.
يه طبقه رو رفتيم بالا و جلوي در خونه ايستاد و زنگ و زد. من داشتم فکر مي کردم خوب اين بيرونش که فرقي با طبقه ماهان اينا نداره که. همين جوري سرمو مي چرخوندم که در باز شد.
ماهان: سلام عليکم کيا جان خوب هستين؟
برگشتم و به کيا نگاه کردم. يه تاپ آستين کوتاه سفيد و يه شلوار مشکي راحت تنش بود . اما خوب لباس تو خونه اشم خوب بودا. با اين لباسا هم خوشتيپ بود.
کيا يه لبخندي زد و گفت: باز چي کار داري تو؟ همين الان از هم جدا شديم.
من پشت در بودم کيا تو خونه ماهانم درست جلوي در ايستاده بود براي همينم کيا نمي تونست منو ببينه.
نيشم از حرفش باز شد. دلم خنگ شد ماهان خان حقته. تا تو باشي که منو اذيت نکني داغ دل مظلومو خوب مي گيرن.
ماهان يه اخمي کرد و گفت: خب بابا خجالت نمي کشي؟؟؟ ببين من احمق براي کي آش آوردم شکمشو پر کنه. گفتم آش رشته دوست داري تا داغه برات بيارم از دهن نيافته. اصلا بي خيال لياقت نداري تو.
کيا يه خنده اي کرد و گفت: خيله خوب عشقم چرا بهت بر مي خوره ناراحت نشو عزيزم بيا تو تنهام.
جان؟؟؟؟ اينا الان دارن لاو مي ترکونن؟؟؟؟ تا حالا فکر مي کردم اين لوس بازيا فقط براي دختراست نگو پسرا هم بله.....
ماهان صداشو نازک کرد و گفت: گمشو نميام. خونه خالي گير آوردي مي خواي اغفالم کني؟؟؟؟
مهربان صداشو نرم کرد و گفت: نه عزيزم اغفال چيه بيا تو حالا دو تايي با هم يه آشي مي خورم.
ماهان مثلا" خجالت کشيد چشمهاشو مل مل داد و لبشو گاز گرفت و براش عشوه اومد.
ديديم خدايا من يکم ديگه اينجا بايستم صحبتها ميره تو فاز 18+ خوبيت نداره. براي همين از همون پشت در تنمو کج کردم سمت راست و کله امو از کنار سينه و شکم ماهان رد کردم بردم جلوي در .
مهربان با ديدن کله من وسط در چشمهاش گرد شد و يه قدم رفت عقب.
يه لبخند دنون نما به خاطر ترسوندنش زدم و گفتم: سلام دکتر خوبي؟؟؟؟ ميشه بيايم تو بعد تعارف کنيد شما دو تا ؟؟؟ من خسته شدم اين بيرون.
مهربان يه نگاه مبهوت به من کرد و با خجالت گفت: سلام . مرسي. خواهش مي کنم. بفرماييد نمي دونستم شما هم هستيد.
نگاهشو چرخوند سمت ماهان و يه چشم غره توپ بهش رفت.
من واسه خودم يه با اجازه گفتم . رفتم تو. ماهان و مهربانم که کلا" با هم درگير بودن. بهشون توجه نکردم. کنجکاو کله امو مي چرخوندم و کل خونه رو ديد مي زدم.
از در که وارد ميشدي يه آشپزخونه اپن سمت چپ بود بزرگ و قشنگ. يه حال و پذيرايي گنده هم رو به روت بود. اينجا هم خونه اشون دوبلکس بود. اتاق خوابهاي پايين سمت راست بود. نمي تونستم ببينمشون چون با يه راهرو جدا شده بودن.
هر چقدر پايين و خونه ماهان اينا مد روز بود، اينجا چيدمانش فرم قديمي داشت. مبلهاي سلطنتي، گلدونا و وسايل عتيقه. نور ملايم با پرده هاي قهوه اي که خونه رو فرم قديمي نشون بده. يه دست مبل راحتي با پشت گرد هم گذاشته بودن جلوي تلويزيون گنده اشون. من چقده از اين خونه ها خوشم ميومد.
يعني يکي در ميون فازم عوض ميشد به قديم و جديد.
از همون فاصله کل خونه رو زير نظر گرفتم. انقده دلم مي خواست همه خونه رو بگردم. همون جور که آروم آروم ميرفتم جلو.
برگشتم ببينم ماهان اينا کجان که ديدم رفتن تو آشپزخونه و اصلا" حواسشونم به من نيست دارن دو تايي حرف مي زنن.
نيشمو باز کردم و خبيث خنديدم. اي جونم حالا که اينا حواسشون به من نيست منم برم واسه خودم فضولي. همون جور چشمم به اين دوتا بود و قدمهامو تند کردم که برم کل خونه رو بگردم که يهو جلوم گرفته شد. يعني يه چيزي اومد جلوي پام تا شکممو گرفت و من حس کردم که دارم يک حرکت چرخشي ميرم.
تعادلمو از دست دادم. از شکم خم شدم. سرم رفت پايين و پاهام رفت هوا محکم خورد به يه چيز نرم و يه دور ديگه ملق زدم و تلپ با کمر خوردم زمين و از اون ور پاهام محکم خورد به ميز و ميزه شوت شد يه ورو پاهامم بالاخره رسيد به زمين. انقدر کمرم درد گرفته بود که ناخداگاه يه آخ بلند از دهنم بيرون پريد.
دوست داشتم بزنم زير گريه از درد اما صداي آخم باعث شده بود که ماهان و کيا حواسشون بياد پي صدام.
همون جور دراز کش صداشون و ميشنيدم.
اخم کردم و رومو برگردوندم. نمي دونم اين پسرا چه حسي ورشون مي داره که فکر مي کنن اگه شلوارشون از پاشون بي افته و همه جاشون پيدا باشه خيلي چيز قشنگيه.
بدبختي کلاسمم عمليه و اينا بايد مدام رو ميزاشون خم بشن. اين پسره بي شعورم درست ميز اوله. هر بار که خم ميشه منظره چندششو ميزاره جلوي روي من. آي دلم مي خواد برم بزنمش بگم شلوارتو بکش بالا.
قديميها بي خود نگفتن. مرد وقتي مرد ميشه که بتونه تونبونشو بکشه بالا. اه اه حالم بد شد.
هر چي من به روي خودم نميارم اين الاغ ايکبيري بيشتر خم ميشه.
نه ديگه تموم شد ديگه طاقت ندارم.
از جام بلند شدم و بين ميزها قدم رو رفتم. به ميز اين پسره اردستاني که رسيدم با اخم غليط يکي کوبوندم به بغل کفشش و گفتم: اردستاني وسايلتو جمع کن برو ته کلاس.
پسره اولش يه نگاه مبهوت به من کرد و بعد که ديد نه خيلي بد اخمم سريع وسايلشو برداشت و رفت ته کلاس نشست.
صداي يکي دو تا از دخترا رو ميشنيدم که ميگفتن: آخيش چه خوب کاري کرد استاد. حالمون بهم خورد زشت بي قواره.
خوب من هنوزم نمي فهمم وقتي پسرا مي دونن اين جوري لباس پوشيدن انقده براي دخترا چندش آوره پس با چه هدفي شلوارشون در حال افتادن از پاشونه؟؟؟؟ مگه نه اينکه همه اين کارها رو مي کنن که جلب توجه کنن؟؟؟؟
نمي دونم والا من که سر از کار اين جقله مقله ها در نياوردم. به من چه اصلا".
رفتم نشستم پشت ميزمو دستمو زدم زير چونه امو خيره شدم به کلاس. بيشتر منظورم از کلاس همون شايان فرزين بوده. اين پسره تو کل کلاس از همه قيافه اش بهتره. همچين به خودش و موهاش و اينا ميرسه که بخواي نخواي چشمت ميره طرفش.
روزي نيست که بياد دانشگاه و يه شال از اين دخترونه ها به صورت پيچ دور گردنش نباشه. يه بار آخر طاقت نياوردم ازش پرشيدم: فرزين تو اين همه شالاي رنگارنگ و خوشگل و از کجا مياري.
پسره هم صادقانه گفت: استاد هر روز صبح دور از چشم خواهرم ميرم سر کمدش و از تو شالاش يکي کش ميرم.
يعني ببينين اين مد و فشن و علاقه به متفاوت بودن ملت و وادار به دزدي کرده حتي از خوديا.
بعدم اين شايان همچين آرايش محوي رو صورتش داره که آدم حظ ميکنه. پوستش و صاف و يه دست ميکنه و يه سايه محوي هم پشت چشماش ميکشه که حالت چشمهاشو خيلي قشنگ ميکنه و تا چشمهاشو نبنده يا پايين و نگاه نکنه نمي فهمي که به خاطر سايه اش اين فرميه.
چند وقته زومشم ببينم چه جوري سايه ميزنه که برم تمرين کنم ازش ياد بگيرم. ديگه جديدن پسرا تو آرايش و اينا از دخترا سر ترن.
اون بار که ازش پرسيدم گفت: از لوازم آرايش خواهرم استفاده ميکنم.
دلم مي خواست برم به اين خواهر بدبختش بگم جمع کن اين وسايل و از جلو دست اين بچه همه رو استفاده کرد هيچي برا خودت نمونده که.
بلاخره بعد دو ساعت با يه خسته نباشيد بچه ها رو مرخص کردم. الان ديگه براي خودم ابهتي دارم تو دانشگاه. کلي دانشجو باهام کلاس دارن و خيلي ها ميشناسنم.
دانشجوهامم کلي هوامو دارن. يه بار يه چند تا پسر دانشجو از جلوي کلاسمون رد ميشدن وايساده بودن به من نگاه مي کردن. هيم مي گفتن چه استاد جووني خوش به حالشون و ....
خلاصه يه جورايي کرم ميکشتن. يکي دو تا از پسراي کلاسم غيرتي شده بودن. يکيشون که بلند شد يه تشر به اون دم دريا زد و در کلاس و بست.
انقده خنده ام گرفته بود اما به روي خودم نياوردم.
داشتم وسايلمو جمع مي کردم که ديدم ماهان اومده تو کلاس.
ماهان: سلام کلاست تموم شد؟؟؟؟
من: سلام خوبي؟ آره اين آخريش بود.
ماهان يه دستي به موهاش کشيد و گفت: خوبه. ببين آنا من بايد برم سر اون زمينمون مي خوام تو هم بياي براي يه چيزي نظرتو لازم دارم. مي خوام از نزديک ببيني. جاي فروشگاه و پارک و کجا بزاريم بهتره.
برا من که فرقي نداشت بي کار بودم. بدمم نميومد يه بار ديگه زمين و از نزديک ببينم. شونه اي بالا انداختم و گفت: باشه مشکلي نيست من بي کارم.
از جام بلند شدم و با ماهان از کلاس اومديم بيرون و رفتيم سمت پارکينگ .
من: راستي ماهان کارها رو شروع کردين؟؟؟؟
ماهان: نه به اون صورت. فعلنه کارگراش و گرفتيم. چون کار طولاني مدته مجبور شديم يه چند جايي و براي کارگرا در نظر بگيريم. يه چند تاييشونم که زن و بچه داشتن براشون اتاقک اتاقک درست کرديم که يه جورايي به عنوان سرايدار باشن اونجا و مواظب مصالح و اينام باشن. اونايي هم که مجردن براشون اتاقک هاي بزرگ درست کرديم که چند تايي با هم باشن.
حالا بياي ميبيني . فعلا" تو مرحله کندن پي هستيم.
سرمو تکون دادم. سوار ماشينش شديم و حرکت کرديم. کل مسير آهنگ گوش دادم و تو ذهنم فرم سايه زدن شايان و ترسيم کردم.
بالاخره رسيديم. از ماشين پياده شديم. يه نگاه به دو رو برم انداختم. ديگه اينجا اون زمين باير و برهوتي که قبلا" ديدم نبود کلي وسيله و آدم دورو اطراف بودن.
کل زمين به اون گنده گيو حصار بندي کرده بودن. چند تا ماشين و کاميون حمل و کلي مصالح تو زمين بود. چون تقريبا" عصر شده بود کارگرا کار نمي کردن و بيشتر در حال قدم زدن و استراحت و خوش و بش بودن.
يکي از کارگرا که نمي دونم چي کاره بود تا ماهان و ديد دوييد اومد جلو و گفت : سلام آقاي مهندس خوش اومديد.
خوش اومده؟؟؟ مگه مهمونه ماهان؟ ببينم اين پسره چند وقت به چند وقت مياد اينجا که بهش به چشم مهمون نگاه مي کنن؟؟؟
ماهان: سلام حيدر چه طوري؟ خانم و پسر کوچولت خوبن؟؟؟
حوصله نداشتم بايستم و به خوش و بش اين دوتا گوش کنم. راهمو کشيدم و رفتم.
داشتم با دقت به همه جا نگاه مي کردم و باز با ديدن اين فضا کل شهرکي که تو ذهنم طراحي کرده بودم دونه به دونه ساختموناش جلوي چشمم رژه مي رفت برگشتم که به ماهان بگم که در مورد جاي پارک و فروشگاه چي فکر مي کنم. قبل از اينکه بتونم حتي برگردم سمت ماهان صداشو شنيدم که تند و هول گفت: آنا مواظب ......
جمله اش تموم نشده بود که پام رفت تو يه چيز نرم و ليز خوردم و با مخ دراز کش پهن زمين شدم.
و چون من خيلي خيلي خوش شانسم با صورت و تمام هيکل رفتم تو گل. نمي دونم حالا اين گل کجا بود که اومد جلوي من و منورم کرد.
با کمک يه دستي که بازومو کشيد از روي زمين بلند شدم. اما چون صورتم گلي شده بود چشمهامو باز نمي کردم. حتي دهنمم باز نکردم که جيغ بکشم.
يه چيز نرمي کشيده شد به صورتمو و حس کردم گلها داره از بين ميره.
آروم و با ترس چشمهامو باز کردم و ديدم ماهان روبه روم ايستاده و خيلي با دقت و آروم داره با يه دستمال صورتمو پاک ميکنه. دهنمو که پاک کرد تازه تونستم درست و حسابي نفس بکشم. حس مي کردم از موهام هنوز خاک خيس مي چکه.
ماهان نگاهي بهم کرد و گفت: خواستم بهت بگم که مواظب جلوي پات باش که نيافتي تو گل. اما خوب .....
ناراحت گفتم: گند زده شد به کل هيکلم.
حيدر اومد کنار ماهان و گفت: آقا خانم مهندس و بياريد اتاق ما صورتشون و تميز کنن.
ماهان يه باشه گفت و بهم اشاره کرد و منم دنبالشون راه افتادم. هنوز ماهان بازومو گرفته بود.
رفتيم سمت اون اتاقکها که اول کاري ديديمشون. رفت سمت يکيشون و در زد و يه يال... گفت و تعارف کرد که بفرماييد. خودش زودتر رفت تو و يه چند ثانيه بعد اومد بيرون و دوباره تعارف کرد که برم تو.
فکر کنم رفت خانم بچه ها رو مطلع کنه.
ماهان همون دم در ايستاد و گفت: تو برو من همين جا مي ايستم.
يه سري تکون دادم. حيدرم موند بيرون پيش ماهان. هيم تعارف مي کرد بياد تو اما ماهان ميگفت نه. خوب حق داشت زن و بچه ملت و معذب کنه که چي.
با ترديد رفتم تو تا پامو گذاشتم تو اتاقک يه خانم جووني که روسري به سرش بود با يه بلوز آستين بلند مشکي و يه دامن بلند طرح دار که يه پسر بچه 2-3 ساله هم بغلش بود اومد جلو و سلام کرد.
دختر: سلام خانم مهندس. خوش اومدين. واي بببينيد چه بلايي سرتون اومده بفرماييد بفرماييد از اين سمت مي تونيد تو ظرفشويي دست و صورتتون و بشوريد.
به سمت سينک راهنماييم کرد.
من: ببخشيد مزاحمتونم شدم . اصلا" چاله رو نديدم.
رفتم جلوي سينک و شيرو باز کردم. اول دستمو شستمو بعدم با يه حرکت مقنعه امو در آوردم. خوب شد ماهان شعورش رسيد بيرون بمونه و حيدرم بيرون نگه داره.
دختر اومد کنارم. بچه رو گذاشته بود گوشه اتاق. يه نايلون دستش بود. اومد و گفت: لباس کثيفاتون و بزاريد تو اين نايلون خانم.
به نايلون تو دستش نگاه کردم. يه لبخند زدم: مرسي خانم ....
دختر: مليحه هستم.
من: مرسي مليحه جون دستت درد نکنه.
اومدم مقنعه امو بزارم تو نايلون که مليحه ازم گرفتش و خودش گذاشتش تو نايلون يه اشاره بهم کرد و گفت: پالتوتونم در بيارين سر تا پاش کثيفه.
پالتومو هم در آوردم. راست مي گفت همه جلوش گلي شده بود.
دست و صورتمو شستم پايين شلوارمم تميز کردم. جلوي موهامم که گلي شده بود تميز کردم.
موهام خيس اومده بود تو صورتم.
يه نگاه به خودم کردم. يه پليور مشکي تا زير باسن پوشيده بودم. آخه امروز صبح خيلي سرد بود واسه همين اينو پوشيدم که دندونام از سرما به هم نخوره.
خدا رو شکر که بالاخره من يه لباس درست و حسابي زير پالتوم پوشيدم. مامان راست ميگه حادثه خبر نمي کنه. اما مقنعه ام چي؟؟؟ نميشه که همين جور بي حجاب برم بيرون.
تو همين فکر بودم که مليحه اومد کنارم. تو دستش يه روسري طرح دار تميز و تاشده بود. گرفت طرفمو گفت: خانم اين و سرتون کنيد. تميزه مطمئن باشيد.
يه نگاه به روسري کردم. با لبخند رو به مليحه گفتم: خيلي ماهي مليحه مونده بودم الان چي سرم کنم.
زياد حساس نبودم رو لباس و اينا اما خوب اين يه روسري بود. من شايد تو زندگيم کمتر از 10 بار روسري سرم کرده بودم. هميشه شال سرم مي کردم.
راحت تر بودم با شال، روسري يه جورايي خفه ام مي کرد. روسري و گرفتم و انداختم رو سرمو پايينشم سفت گره زدم زير گلوم. يه لحظه حس کردم دارم خفه ميشم. گره اشو شل کردم که ديدم روسريه داره مي افته از سرم. ناچارا" دوباره سفت گره اش زدم.
سفت باشه بهتر از اينه که اينجا بين اين همه کارگر روسري از سرم بي افته و آبروي خودمو ماهان دوتايي با هم بره.
رفتم سمت مليحه و پسرشو بوسيدم و ازش تشکر کردم و گفتم: مليحه جون حتما" روسريتو پس ميارم.
مليحه يه لبخندي زد و گفت: خانم مهندس يه روسري چه قابلتون و داره.
دوباره خنديدم و در اتاقکشون و باز کردم و اومدم بيرون. ماهان جلوي اتاقک ايستاده بود و با تلفن حرف مي زد.
حيدر ماها رو که ديد اومد سمتمون. ازش تشکر کردم و رفتم پيش ماهان. حيدرم پسرشو بغل کرد و يه چيزايي به مليحه گفت.
رفتم سمت ماهان. ماهان تلفنشو قطع کرد و برگشت يه نگاهي به اتاقک کرد و دوباره برگشت همون سمت که با گوشيش ور بره.
انگار منو نديده بود. يهو ايستاد. برگشت و به من نگاه کرد. چشمهاش گرد شد. يه لبخند قشنگ اومد رو لبش.
با صدايي که پر خنده بود گفت: آنا تويي؟؟؟ با روسري چه قيافه اي پيدا کردي.
اومد جلوم و نزديکم ايستاد. سرمو بلند کردم که بتونم به صورتش نگاه کنم. يه نگاه خندون به صورتم کرد.
ماهان: ببين چي کار کردي دختر. چرا گره اين روسري و انقده سفت بستي. داري خفه ميشي و همه صورتت قلنبه زده بيرون. لپاتو اگه ببيني.
يه اخم کوچيک کردمو گفتم: آخه اگه شلش کنم از سرم مي افته.
ماهان همون جور خندون دستشو بالا آورد و گفت: بزار من امتحان کنم.
دستشو آورد زير چونه ام. مجبور شدم سرمو کامل بگيرم بالا. گيره روسريمو گرفت و يکم باهاش ور رفت و يکم آزاد ترش کرد.
آخيش نفسم بند اومده بودا. چشمم و بستم و يه نفس راحت کشيدم. چشمهامو باز کردم و خواستم از ماهان تشکر کنم که ديدم ماهان همون جوري دستش به گره روسريمه و خودش خيره به صورتم.
نگاهش .... نگاهش چيزي نبود که تا حالا ديده بودم ... يه جوري بود ... متفاوت ... نگاهم تو چشمهاش بود. خيره چشمهاي قهوه اي روشنش شده بودم. چرا تا حالا دقت نکرده بودم که ماهان چشمهاش انقدر روشنه؟؟؟؟؟ اما نگاهش نميذاشت تمرکز کنم . يه جورايي بود حواسمو پرت مي کرد.
تو يه لحظه با يه حرکت سريع ماهان چشمهاشو ازم جدا کرد يکم خودشو کشيد عقب و سرشو انداخت پايين.
يه تکوني خوردم و از اون حال و فضا در اومدم. يه حس عجيبي داشتم اما نمي دونستم چيه.
ماهان پالتوشو در آورد و گرفتش بالا و گفت: بيا اين و بپوش هم سردت نميشه هم بلند تر از پليورته جلوي کارگرا خوب نيست اون جوري باشي.
خودش اومد پالتو رو انداخت دور شونه امو منم دستهامو بردم تو آستينش. پالتوي ماهان برام گشاد بود خيلي. توش گم شده بودم. يه زماني لباسهاي من تو تن ماهان زار مي زد و حالا .... دنيا برعکس شده بود.
ماهان پالتو رو رو شونه هام مرتب کرد و دوباره خنده اومد رو لباش و گفت: نمي خواد دکمه هاشو ببندي. از 6 فرسخي داد ميزنه که لباس قرضيه. خيلي بامزه شدي.
يه اخم کردم و به ظاهر دلخور به شوخي يکي کوبوندم به بازوش.
دوتايي راه افتاديم و رفتيم تا به کار اصليمون برسيم.
بي حرف بي اشاره .....
 بله مامان به خدا خوبم.
................
- نه عزيز من چيزي نيست که . نه سرما بخورم چرا؟؟؟
...................
- مادر من به جون خودم من مي تونم مواظب خودم باشم.
..................
- اوا نگراني براي چي؟؟؟ اين چه حرفيه براي چي مي خواي برگردي؟؟؟
....................
- مامان جان انگاري که من 25 سالمه ها ديگه بچه نيستم. مي تونم از خودم مواظبت کنم. تازه ام اينجا خيلي راحتم با ماهان ميرم دانشگاه و بر مي گردم. از شر تاکسي و اينام خلاص شدم.
.....................
- مامان جونم تروخدا به فکر خودتون باشين. شما الان اونجا تنهايي.... خوش بگذرونيد ديگه. بخواين اين جوري کنيد من کلاسامو ول ميکنم ميام پيشتونا گفته باشم. دختر سر خر بي کار مي خواين؟؟؟؟
.......................
- آفرين پس ديگه انقده ناراحت نباشين. مراقب خودت و بابا باشين. دلمم براتون تنگ شده. بووووووس. باباي ماماني جونم.
موبايلمو قطع کردم. واي ببين موبايل به دست کل خونه رو چرخيده بودم الان رسيدم به اتاق خاله. اين مامان منم از وقتي که رفته روزي 10 بار زنگ ميزنه ببينه من خوبم يا نه. همه اش نگرانه مخصوصا" که يادشون رفته بود بهم بگن و فهميده بود که روز آخر چقدر ناراحت شدم. کلي ناراخته از اين موضوع. يه بارم گفت بابا رو ول کنه بياد تهران با هم بريم تو خونه خودمون باشيم. بابا هم بعد چند ماه بياد تهران.
مي دونستم اگه به مامانم بگم به خاطر من پا ميشه مياد اما ....
دلم نميومد مامان و بابامو از هم جدا کنم. مي دونستم جونشون به جون هم بسته است. شده بود که برن مسافرت اما ديگه آخرش دو هفته، نميشد چند ماه برن بي من جايي. اون موقع هم که ارشد مي خوندم دو هفته در ميون ميومدم تهران خونه.
تازه اشم الان که مامانم ازم دور بود خيلي خوش اخلاقتر شده بود و منم خيلي خيلي بيشتر دوستش داشتم.
نفسمو با فوت دادم بيرون و يه نگاه به دور و بر کردم. موبايلمو گذاشتم رو ميز توالت و دست به کمر به اتاق خاله نگاه کردم.
اينجا خيلي يکنواخت و کسل شده بايد يه دستکاري اساسي بشه.
آستينامو زدم بالا و دست به کار شدم.
خاله با عمو حميد رفته بودن بيرون يکم هوا بخورن و بيرون شام مي خوردن. خاله جديدا" مي تونست با واکر راه بره خيلي کم اما همونشم کلي بود. دفعه اول اشک تو چشمهاش جمع شدم. من خودم يکي دو چيکه اشک ريختم.
امشبم بعد مدتها مي خواستن شام برن بيرون. به منم تعارف کردن اما من به بهانه اينکه خسته ام موندم خونه.
به قول ماهان چه معني داره سر خر بشم من؟؟؟
زينت خانمم رفته. ماهانم نيومده هنوز قبل اينکه با مامان حرف بزنم زنگ زدم بهش گفت تو راهم دارم ميام.
اما فکر کنم چاخان مي کرد. هميشه وقتي ميگفت يه جائيم يعني کم کم نيم ساعت راه مونده که به اونجا برسه. بي خي الان بايد اينجا رو سر و سامون بدم.
اول از همه پنجره ها رو باز کردم تا هواي مرده اتاق خارج بشه. بعد رفتم و يه دستمال نمدار برداشتم آوردم و کل اتاقو دستمال کشيدم و بعدشم مبل و صندليها رو جابه جا کردم تا يکم فضاي اتاق بازتر بشه. مشغول کار بودم که صداي مهيبي شنيدم.
با ترس از جام پريدم. برگشتم و ديدم در اتاق به خاطر باد شديدي که اومده بود با شدت بسته شده و اين صداي مهيبم از بسته شدن اونه.
يه نفس راحت کشيدم. رفتم سمت در اتاق دستگيره رو چرخوندم که در و باز کنم اما در باز نشد. دوباره سعي کردم. بازم باز نشد. با زور و فشار در و به سمت خودم کشيدم. کم مونده بود جفت پاهامو بزارم روي در و فشارش بدم و بکشمش که باز شه.
هر کاري کردم باز نشد. يادم اومد که خاله اينا هيچ وقت اين درو کيپ نمي کردن چون دره خراب بوده حتي شبا هم که مي خوابيدن يه چيزي لاي در مي زاشتن که در بسته نشه.
اين در خرابه اگه بسته شه باز نميشه ......


اين جمله تو سرم فرياد مي کشيد. با تکرار هرکلمه اش دم و بازدمم شدت مي گرفت. نفس کشيدنم سنگين تر و شديدتر ميشد. هوا کم مياوردم. احساس مي کردم قلبم داره از کار مي افته.
چشمهام از ترس گشاد شده بود. رو پيشونيم عرق نشسته بود. دستهام از عرق خيس شده بود. مغزم از کار افتاده بود.
نه ... نه ... من نمي تونم تو اين اتاق حبس شم ... نه ... نههههههههههههههههههههههه
نه آخرو هيستريکي بلند داد کشيدم. به طرف در حمله کردم و دوباره با همه زورم کشيدمش به اميد اينکه باز بشه.
اما بي فايده بود. با ترس دستمو کوبيدم به در. صدامو فرياد کردم.
-: کمک ..... يکي کمکم کنه ... من تو اتاق گير کردم .... کمکککککککککککککککک .............
مي دونستم کسي تو خونه نيست اما کارامو فريادام دست خودم نبود. اونقدر به در کوبيدم که ديگه جوني برام نموند . شل شدم و سر خوردم کنار در. نااميد با نفسهايي که به زور بالا ميومد به اتاق نگاه کردم تا راه نجاتي پيدا کنم.
چشم گردوندم. يهو چشمم خورد به موبايلم که رو ميز توالت بود. مثل فنر از جام پريدم. يه اميد ....
سريع برش داشتم. اولين شماره اي که اومد تو ذهنمو زدم.
صداي شاد ماهان تو گوشم پيچيد.
ماهان: سلام آنا خانمي چي شده مي ترسي تنهايي که هي زنگ ميزني؟؟؟
بالاخره تونستم يه نفس عميق بکشم اما بازم هوا براي ريه هام کم بود.
به زور دهن باز کردم و بريده بريده گفتم: ماهان .... من ....
صدام و طرز بيانم و نفسهاي بريده ام اونقدر ناجور بود که به ثانيه نکشيد که صداي شاد ماهان تحليل رفت. تو صداش نگراني پر شد.
تند گفت: آنا .. آنا چي شده؟؟؟ تو کجايي ؟؟؟؟
دوباره به زور يه نفس گرفتم و گفتم: ماهان ... من ... تو اتاق مامانت اينا .... گير کردم ... در بسته ... من ... نجاتم بده ... ماهان ....
ديگه نتونستم. ديگه صدام در نيومد به زور کشون کشون خودمو رسوندم به در. دستم همراه گوشي پايين اومد. کنار در دوباره سر خوردم.
کنار ديوار نشستم صداي آنا ... آنا گفتن بلند ماهان و ميشنيدم اما نفس و صدايي براي جواب دادن نداشتم.
همه زورمو تو دستهام ريختم و کوبيدم به در. مي دونستم کسي نيست مي دونستم هيچکي به دادم نميرسه اما احساس مي کردم با کوبيدن در يه اميدي دارم.
من هيچ وقت تو اتاق در بسته نمي موندم هيچ وقت . اگه مجبور بودم در و ببندم پنجره رو باز مي زاشتم. هميشه يه جوري در و رو هم قرار مي دادم که بدونم با يه باد باز ميشه. هيچ وقت جايي که بدونم در بسته و قفل ميشه نمي رفتم. براي همين سوار آسانسور نميشدم چون درش بسته ميشه و براي يه مدت نمي توني از توش بياي بيرون.
ديگه واقعا" نفسم بالا نميومد. چشمهام سياهي ميرفت. همه انرژيمو صرف کشيدن هوا به ريه هام مي کردم.
بي حال شدم. بدنم سست شد. چشمهام بسته شد. کج شدم و افتادم روي زمين.
نه خدايا به دادم برس. اين نميتونه آخر کار من باشه. خدايا کمکم کن. من نمي خوام من کلي آرزو دارم. قول مي دم ديگه وسوسه نشم و از اون کيکاي خامه دار نخورم. به دانشجوهام نمره ميدم و هيچ کدومو نمي ندازم که نفرينم کنن. ديگه قاشق دهنيمو نمي کنم تو ظرف غذاي ماهان. ديگه حتي تو دلمم کيا رو مسخره نمي کنم که بچه مثبته و اينا. اون تاپ مشکيه پريسا رو هم پس ميدم. ديگه وقتي مامان بابام دارن لاو ميترکونن گوش وا نمي ايستم.
خدايا يه اين بارو به دادم برس قول ميدم آدم بشم. کمکم کن ....
يه صداهايي ميشنيدم اما اونقدرتوان نداشتم که تمرکز کنم. وقتي صدا نزديک تر شد احساس کردم اسم خودمه که کسي صداش ميکنه.
صداي کوبيده شدن به در اتاق و ميشنيدم و صداي فرياد ماهان و .
ماهان: آنا .. آنا اونجايي؟؟؟؟ طاقت بيار ... الان درو باز مي کنم....
صداي ضربه هاي محکميو ميشنيدم که به در اصابت مي کرد صداي فرياد ... صداي ضربه ....
و در آخر صداي شکستن در ....
قدرت باز کردن چشمهامو نداشتم. احساس کردم يه دستي رفت زير سرمو سرمو کشيد تو بغلش.
صداي ماهان و شنيدم: آنا عزيزم ... آنا جان چشماتو باز کن... ببخشيد ... منو ببخش من نبايد تنهات مي زاشتم... من نبايد لفطش مي دادم ... من بايد زودتر ميومدم ..... آنا عزيزم چشمهاتو باز کن بزار مطمئن بشم که حالت خوبه .... آنا ... لعنت به من ... لعنت به من ...
تو حالت منگي و بي وزني بودم. صداي ماهان و ميشنيدم اما تمرکزي روي حرفهاش نداشتم. نمي تونستم درکش کنم. چي داره ميگه ؟؟؟ چرا نگرانه؟؟؟؟ چرا عصبي خودشو لعنت ميکنه؟؟؟
احساس کردم از رو زمين کنده شدم. تو آغوش کسي بودم. حس امنيت مي کردم. آرامش پيدا کرده بودم. صداي نفسهاي ماهان و ميشنيدم. مي دونستم که با وجود اون من حالم خوب ميشه.
يه جمله تو سرم مي پيچيد.
نجات پيدا کردم ......
ديگه چيزي نفهميدم.
وقتي به هوش اومدم همه جا سفيد بود. نور مهتابي که روي سقف نصب بود چشممو ميزد. چشمهامو از نور شديدش ريز کردم و سرمو چرخوندم. من کجام اينجا کجاست؟؟؟؟ قد 5 دقيقه گيج و مبهوت با چشمهاي تار به اطرافم نگاه مي کردم. ترسيده بودم از اين جاي نا آشنا و غريب ترسيده بودم. زبونم بند اومده بود. حتي نمي تونستم فرياد بزنم.
کم کم ديدم درست شد. تونشستم اطراف و ببينم. يادم اومد. يادم اومد که چي شده. من تو اتاق گير کرده بودم. داشتم مي مردم. يعني مردم؟؟؟؟ مه نه اينکه اون دنيا زيباست و نوراني. خوب اينجا هم سفيده هم خيلي نوراني. تميزم به نظر مياد. يعني اون دنياست؟؟؟؟؟
سرمو چرخوندم. چشمم افتاد به ماهان که کنارم نشسته بود. آرنجاشو به تختم تکيه داده بود و دستمو بين دستهاش گرفته و پيشونيشو به دستش تکيه داده بود.
خيالم راحت شد. پس نمردم. بودن ماهان آرومم کرد ترسمو از بين برد.
ماهان همچين بي حرکت بود که فکر کردم خوابيده. به دست ديگه ام نگاه کردم. سرم بهش وصل بود. بدنم بي حس بود. احساس کرختي مي کردم. نمي تونستم خودمو تکون بدم. واي خدايا نکنه من از ترس فلج شده باشم.
برگشتم و رو به ماهان آروم صداش کردم. با ترس .... دوباره اين ترس لعنتي برگشته بود.
دهنمو باز مي کردم اما به زور ازش صدا بيرون مي اومد. انگار صدامو گم کردم.
بعد از جند بار باز و بسته کردن بيهوده دهنم بالاخره يه صدايي از هنجرم بيرون اومد.
من: ما.... ه ...ان ....
با اينکه فکر مي کردم خوابه اما سريع سرشو بلند کرد و با چشمهاي نگران بهم چشم دوخت.
انگار شک داشت که صداي من باشه. دوباره صداش کردم. همون جور بريده بريده و بي جون و بي انرژي .
من: ماه ...ا .... ن ....
وقتي اسمشو از زبونم شنيد چشمهاشو بست. يه نفس راحت کشيد. چشمهاشو باز کرد و خيره به چشمهام همراه يه لبخند گفت: جان ماهان ... خدارو شکر بهوش اومدي. داشتم ميمردم. دختر تو که منو نصف عمر کردي.
از جان گفتنش شوکه شدم. ببين بيچاره چقدر ترسيده. منم ترسيدم از اين حس نکردن بدنم از اين بي حس و سستي و رخوت. از اين خفه شدن حنجره ام. شده ام مثل سکته اي ها. بيشتر ترسيدم. نکنه سکته کرده باشم. ولي نه ... اگه سکته کردهب ودم درجا مي مردم.
با ترس گفتم: ماه ...ان م ... ن فل .. ج شد ...م؟؟؟
اعصابم از اين تيکه تيکه حرف زدن خورد شده بود. عصبي شده بودم و همينم باعث ميشد کلماتم بيشتر تيکه تيکه بشه. وسما" لکنت گرفته بودم.
ماهان با حرفم يه لحظه چشمهاش گشاد شد. با بهت و تعجب بهم نگاه کرد.
با همون بهت گفت: چرا فلج بشي؟؟؟؟
با همون ترسم گفتم: آخ ... ه بدن ...مو... حس ... نمي ... کنم.
ترس تو چشمهامو ديد. نگاه نگرانش مهربون شد.
يه لبخند زد و.مهربون گفت: نه عزيز من به خاطر اينه که شوکه شدي و بيهوش شدي فعلا" بدنت سر شده. تو سالمه سالمي. الانم به خاطر شکي که بهت وارد شده و بيهوشيت اين جوري بدنت بي حسه و زبونت مي گيره. يه چند ساعت که بگذره دوباره حسهات بر مي گرده و حالت خوب ميشه ميشي همون آنا خانمي خودمون.
يه لبخند اطمينان بخش زد.
يه نفش راحت کشيدم. پيداست ماهان خيلي ترسيده که انقدر مهربون شده هر چند هميشه مهربونه اما الان بيشتر شده. بيچاره، ازش شرمنده شدم.
همون جور داشتم شرمندگي مي کشيدم که ماهان صدام کرد.
ماهان: آنا .... ببخشيد ..... بايد زودتر خودمو ميرسوندم خونه که کار به اينجا نکشه. اما همون موقع که زنگ زدي بعد تو يکي ديگه از مهندسا زنگ زد و گفت به يه سري از مدارک و نياز داره. مجبور شدم اول برم دم خونه اونا و مدارک و بدم بهش. براي همين دير شد. اگه زودتر اومده بودم تو، تو اتاق گير نمي کردي و ....
بي حرف به ماهان خيره بودم. حرفشو نصفه گذاشت.
عصبي بود و ناراحت و پشيمون. چرا خودشو سرزنش مي کرد؟؟؟؟ چرا يه جوري حرف ميزد انگار... انگار ... همه چيزو مي دونست .....
با شک دهنمو باز کردمو گفتم: ماهان ... تو .....
نگذاشت ادامه بدم . مستقيم و جدي بهم نگاه کرد و گفت: مي دونم ترس از تنگنا داري .... مي دونم فوبياي محيط بسته داري.
متعجب و بهت زده با دهن باز مات موندم بهش. هيچ کس اينو نمي دونست پس ماهان از کجا فهميده بود. من تونسته بودم سالها اين موضوع و حتي از پدر و مادرمم مخفي کنم پس ماهان ....
خودم مي دونستم ترس از تنگنا دارم اما اون چيچي بوئيا ... از اون مرضا مي ترسيدم. هيچ وقت نه بهش فکر مي کردم نه به زبون مي آوردمش.
به ماهان نگاه کردم. زبونم ديگه اونقدرها سنگين نبود مثل اول. الان سبک تر شده بود راحتتر تو دهنم مي چرخيد. حنجره امم انگار باز تر شده بود و صدا ازش بهتر بيرون مي اومد : تو ... چه ... طور ...
سرشو نزديک تر آورد و آرومتر گفت: چه طور فهميدم؟؟؟؟
با سر حرفش و تاييد کردم. تنها عضو بدنم که کار مي کرد همين سرم بود. منم نهايت استفاده رو ازش مي بردم.
يه نفس عميق کشيد و گفت: اون روز که مي خواستيم بريم دانشگاه و موقع سوار شدن يه جوري جيم زدي يکم شک کردم. شب مهموني وقتي به بهانه موبايل از آسانسور بيرون اومدي و همون موقع موبايلت زنگ زد فهميدم. موقع برگشت وقتي تو اون حال خرابت گفتي سوار نميشي مطمئن شدم.
گيج تر شده بودم اگه مي دونست پس چرا هيچي بهم نگفت؟؟؟
لبمو با زبونم تر کردم و گيج گفتم: اما ... پس چرا .... چيزي .... نگفتي؟؟؟؟
دقيق بهم نگاه کرد و گفت: وقتي خودت چيزي بهم نگفتي يعني نمي خواي که من بدونم. پس منم چيزي نگفتم. اما در موردش از يکي از دوستام که روانپزشکه پرسيدم.
چشمهام گرد شده بود. ماهان چي کار کرد؟؟؟؟ من خودم هيچ وقت جرات اينو نداشتم که برم پيش روانپزشک و حالا ماهان اين کار و کرده بود.
به زور پرسيدم: چي ... چي گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ماهان يه نگاهي بهم کرد و يکم خودشو جلو کشيد و آرمتر گفت: آنا ... ميشه اول بهم بگي که چرا مي ترسي؟؟؟؟ فکر مي کنم خودت بدوني. از کي اين ترست شروع شد؟؟؟؟
لبمو گاز گرفتم. زير نگاه دقيق ماهان نمي تونستم انکار کنم. من خودم مي دونستم که از کي و چرا اين ترس افتاده به جونم از خيلي سالها قبل وقتي بچه بودم.
مکثم طولاني شد.
ماهان: آنا بهم بگو رازت پيش من مي مونه.
چشمهامو بستمو سرمو تکون دادم که يعني مي دونم. بازم فکر کردم. بايد خودمو آماده مي کردم که يه راز بزرگو که جرئي از وجود و زندگيم شده بود و براي اولين بار به کسي بگم.
يه ده دقيقه آروم فکر کردم و هيچي نگفتم. ماهانم آروم تو سکوت فقط نگاهم مي کرد. بعد از 10 دقيقه نفس گرفتن دهنمو باز کردم. حس مي گردم سنگيني زبونم به کل از بين رفته و صدام کامل برگشته بود.
سرمو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم. يه نفس عميق کشيدم و گفتم: يادته ... سال اول ... راهنمايم؟؟؟ يادته ترم اول ... مع.. معدلم چقدر کم شد؟؟؟
ماهان چشمهاشو ريز کرد. دنبال يه خاطره دور از گذشته ها بود.
تو همون حالت سرشو تکون داد.
ماهان: آره يادمه. يادمه خيلي ناراحت بودي و مي ترسيدي کارنامه اتو نشون بدي.
بغض کردم. با بغض سرمو تکون دادم. ماهان بي حرف فقط نگام مي کرد.
من: خوب ... بالاخره نش ... نشونش دادم.... وقتي بابام اومد .... رفتم جلو .... و کارنامه رو ... گرفتم جلوشون ... با ... بابا اون روز خيلي ... عص ... عصباني بود ... به خاطر يه پروژه که ... ن ... نمي دونم کي خرابش ک ... کرده بود ... کلي ضرر کرده بود ... بابامو ميشناسي که، خ ... خيلي براي کارش زحمت کشيده ... اون روز خيلي ضرر کرده بود و ... به قول تو بي اعصاب بود.
لبمو با زبونم تر کردم و سعي کردم با نفس عميق کشيدن بغضمو فرو بدم.
من: وقتي کارنامه امو گذاشتم جلوش ... او ... اولش از خوشحالي چشمهاش برق زد. آخ ... آخه من تا اون سال معدلم هميشه 20 بود. مي .. مي دوني که شاگرد اول بودم.
اما .... اما به خاطر تغييير پايه و رفتن به يه مد ... مدرسه جديد يه جور شو ... شوک زده بودم. براي همينم معدلم 18.98 شده بود.
بابا وقتي معدلمو ديد قاطي کرد. حس ... حسابي عصباني شد. اونقدي که من حتي تغيير رنگ صورتشو مي ديدم. با ... بابا دست روم بلند نکرد هيچ وقت ... اون روزم اين کارو نک ... نکرد ...
يه قطره اشک از چشمم چکيد.
با بغض به ماهان نگاه کردمو گفتم: کاش اين کارو کرده بود ... کا ... کاش منو زده بود ... لااقل دردش کمتر بود ... دردش تو ... تو يه لحظه بود ... اما .... بابا نزدم ..... بردم تو انباري يه متري خونه.
اولش نفهميدم چ ... چرا منو آورده اونجا... اما وقتي ديدم منو گذاشت اون تو و خو ... خودش و کشيد عقب و در و روم بست چشمهام گرد شد .... بهت زده به با ... بابا که در و ميبست نگاه کردم... در و روم بست و قفل کرد و من هنوز گي .. گيج بودم و نمي فهميدم که چي شده.
وقتي به خودم اومدم که همه جا ساکت شده بود. ما ... مامانم سعي کرده بود جلوي بابا رو بگيره اما با ... بابا با گفتن اينکه اين تنبيه برام لازمه اجازه دخالت به مامان و ند .. نداد.
ترسيدم ... از تاريکي ... از کوچيک بودن فضا ... از اينکه اونجا هيچ پنجره اي نبود ... هيچ روزنه اي ... از اينکه نمي تونستم برم بيرون ... از همه چيز ترسيدم.... از سوسکاي تو انباري ... از موشهاي احتمالي که ممکن بود اون تو باشن ... يادته هميشه ميگفتي انباريمون موش داره ... براي همينه که از موش متنفرم.... از سوسک چندشم ميشه ... وقتي فکر مي کنم يه جا گير افتادم و نمي تونم بيام بيرون ميرم تو فضاي اون روز. تو اون اتاقک در بسته تو اون تاريکي که صداي ريز سوسکا رو مي شنيدم .... نفسم گرفت تو اون انبار ... اکسيژن کم بود ... اونقدر ايستادم که پاهام درد گرفت. مجبوري نشستم. زانوهامو بغل کردمو خودمو مچاله کردم. هر چي صبر کردم کسي سراغم نيومد. فکر مي کردم نهايتش يک ساعت اونجا نگهم مي دارن اما ....
يادشون رفت ... منو تو اتاقک يادشون رفت ... از شرکت به بابام زنگ زدن ... حال مادر بزرگ هم بد شده بود ... مامان رفت پيش مادر بزرگ. بابا هم شرکت ...
موندم .. فراموش شده تو اون انباري يک متري موندم.... نمي دونم کي يادم افتادن و اومدن سراغم. وقتي به خودم اومدم که مثل الان تو بيمارستان بودم. اون موقع هم بي هوش شده بودم.
فکر کنم از ترس.... دکتر گفت چيزي نيست... مرخص شدم اما از اون روز به بعد ديگه نمي تونستم تو اتاق و جايي که درش و مي بندن و مي دونم که به اختيار من باز نميشه بمونم....
با ياد آوري فشار و ترسي که اون لحظه داشتم لکنتم که خيلي بهتر شده بود از بين رفت. کلمات و پشت سر هم و تند ميگفتم. تند مي گفتم که زود ياد آورس خاطره دردناکم تموم بشه .
ماهان اخم کرده بود. هنوز دستم بين دستهاش بود. فشاري که به دستهام مي آورد باعث شده بود درد بگيرن. نمي دونم فکر مي کنم عصباني بود و سعي مي کرد با فشردن دستهاش عصبانيتش و خالي کنه.
سرشو بلند کرد و با چشمهاي ريز شده بهم نگاه کرد.
ماهان: اما تو اون موقع 12 سالت بود. اگه از همون موقع اين ترس و داشتي پس چه جوري اون زمان ميومدي خونه ما؟؟؟؟ من يادمه ... فکر کنم از يه 8-9 سال پيش بود که ديگه خونه ما نيومدي.
ببينم تو اون موقع هم سوار آسانسور نمي شدي؟؟؟
يه نفس عميق کشيدم و سرمو تکيه دادم به بالشت و گفتم: درست من ميومدم خونه اتون. با آسانسور چون اون موقع از آسانسور وحشت نداشتم.... کم کم ... هر سال که مي گذشت ترسم بيشتر ميشد ... مخصوصا" اينکه يه بار وقتي اومديم خونه اتون آسانسورتون يه صداهاي عجيبي داد و به شدت لرزيد و بعدم بين طبقات ايستاد و براي کمتر از 30 ثانيه برقش قطع شد .... از همون روز ديگه نتونستم سوار آسانسورم بشم چون ... ديگه بهش مطمئن نبودم.
ماهان نرم دستمو نوازش داد. برگشتمو نگاهش کردم. رو لبش يه لبخند بود که پر آرامش بود ...
بهش لبخند زدم.
من: خوب تو بگو ... دکتر چي گفت؟؟؟
ماهان يه لبخندي زد و گفت: تو هيچ مشکلي نداري.
چشمهام گرد شد. نه اين پسره امروز بهش فشار زياد اومده مخش عيب و ايراد پيدا کرده. همين الان تو چشمش کردم و گفتم که من ترس از تنگنا دارم الان ميگه تو هيچ مشکلي نداري.
با چشمهاي ريز شده بهش نگاه عاقل اندر سفيه انداختم.
لبخندش عريض تر شد و گفت: آنا اون جوري نگام نکن ... ديوونه نيستم. ولي تو هيچ مشکل جسمي نداري.
گردن کشيدم. بدنمو که به زور حس مي کردم. فقط تونستم گردنمو بلند کنم. سريع گفتم: ندارم؟؟ پس اين نفس تنگيها و تپش قلبو ....
ماهان دستشو گذاشت رو سرمو آروم سرمو تکيه داد به بالشت و گفت: تو هيچ مشکل جسمي نداري. مشکل تو روحيه. يعني بيشتر اين حالتهايي که داري به خاطر تلقينيه که به خودت ميکني.
اگه اين تلقين نباشه تو مي توني خيلي راحت ترستو کنار بزاري. ديگه هم نفس تنگيو تپش قلب و بيهوشي و نداري...
ديگه به حرفهاش گوش نکردم. داشت براي خودش شر و ور مي گفت. يعني چي که تلقينه اين پسره فکر کرده من خوشم مياد که همه جا آبروي خودمو ببرم يا اينکه دوست داشتم مدام 600 تا پله رو بالا و پايين کنم؟؟؟
اصلا" اين پسره چي ميدونه.
بي توجه به ماهان دراز کشيدم تا سرمم تموم بشه. يکم بعد سرمم تموم شد و مرخص بودم که برم. خواستم از جام بلند شم اما نمي تونستم. بدنم هنوز سر بود به زور مي تونستم يکم تکون بخورم.
ماهان اومد کمکم. دستشو انداخت پشت کمرمو بلندم کرد. پاهامو از تخت آويزون کرد و کفشهامو پام کرد. تو سکوت به تک تک کارهاش نگاه مي کردم. شرمنده بودم. از اين ضعفم. از اينکه ماهان مجبور به اين کارها شده بود از اينکه نمي تونستم تکون چنداني بخورم. معذب بودم و در عين حال راحت. نمي دونم حسم چي بود يا مي دونم و نمي تونم توصيف نم. سردرگم بودم.
هيچ وقت انقدر ضعيف نبودم. جلوي هيچ کس.
ماهان کفشامو که پام کرد از جاش بلند شد. يه نگاه به صورت من کرد و گفت: همين جا بشين تا من برم و برگردم.
پر سوال نگاش کردم. کجا مي خواست بره؟؟؟؟
بدون اينکه حرفي بزنه سريع از اتاق رفت بيرون و چند دقيقه بعد برگشت.
با چشمهاي گرد شده بهش نگاه مي کردم.
دهنم با بهت باز مونده بود. تو همون حالت گفتم: ماهان تو ديوونه اي.
اين پسره واقعا" خل بود. رفته بود يه ويلچر آورده بود اما نکرده بود مثل آدم هلش بده و بياره خودش نشسته بود روش و چرخهاشو مي چرخوند. يک حاليم مي کرد که نگو.
با نيش باز اومد جلوم و ابرو بالا انداخت و گفت: ببين چي برات آوردم. برو حالشو ببر. از بچگي دوست داشتم يه بار سوارشون بشم. همه اش فکر مي کردم مثل ماشينن فقط کوچيکتر. اما الان بهت مي گم گول ظاهرشون و نخور تا وقتي يکي هولت بده حال ميده اگه مجبور باشي خودت چرخشو بچرخوني افتضاحه. دستهام هنوز درد ميکنه.
آخي چه ذوقي کرده بود. چشمهاش برق ميزد.
همون جور نگاهش مي کردم . هنوز رو صندلي نشسته بود. انگار بهش خوش گذشته.
يکم بازو و مچهاشو ماليد. از رو ويلچر بلند شد. اومد کنارمو کمرمو گرفت و کمکم کرد بلند شم. همه وزنم روي ماهان بود. صندلي و کشيد جلو و نشوندم روش. خودشم اومد پشتم ايستاد.
با صداي سرخوشي گفت: حاضري آنا خانم گل؟؟؟؟
قبل از اينکه بگم آره همچين ويژييييييييي گفت و مثل يه پسر بچه شيطون با همه زورش هلم داد که يه لحظه سنگ کوپ کردم.
تو راهروهاي بيمارستان داشتيم پرواز مي کرديم. همچين از بين پرستارا و مريضها و آدمها رد ميشد انگار که داره از بين ماشينها لايي ميکشه.
اونقدر همه چيز با مزه و جالب بود که بي اختيار بلند بلند مي خنديدم.
رسيديم به ماشين. در ماشين و باز کرد دوباره کمکم کرد که سوار بشم و خودشم رفت ويلچر و پس داد و برگشت. تو کل مسير ماهان هي شوخي مي کرد و مي خندوندم.
واقعا" حضورش نعمتي بود برام. به کل داشتم اتفاق چند ساعت قبلو فراموش که نه داشتم اون اتفاق و به اون ته مهاي ذهنم مي بردم.
رسيديم خونه. ماهان ماشين و پارک کرد. دستش رو فرمون بود.
برگشت سمت منو يه نگاه بهم کرد و گفت: خوب ... الان ديگه ويلچر نيست ...
يه ابروشو داد بالا و شيطون نگام کرد. يه جورايي مشکوک بود. چشمهام ريز شد. چرا اين پسره مشکوکه؟؟؟؟
ماهان از ماشين پياده شد و اومد سمت منو در و باز کرد. منتظر بودم که دوباره کمکم کنه که پياده شم. اما با کمال تعجب ديدم خم شد و سرشو آورد تو ماشين و خم شد روم.
چشمهام گرد شده بود. نفسم حبس شد. مي خواد چي کار کنه؟؟؟ چرا اين جوري خم شده رو من؟؟ سرش هر لحظه نزديک تر ميشد. سرش از جلوي صورتم گذشت و گردن و کتفش اومد تو حلقم. نفس حبس شده امو به صورت فوت دادم بيرون.
زير چشمي به ماهان نگاه مي کردم. داشتم مي مردم از فضولي که ببينم چي کار ميکنه. خم شد و کمر بند ايمنيمو باز کرد. هر نفسم مي خورد تو گردنش. بوي عطرش تو بينيم پيچيد. بي اختيار چشمهامو بستمو سرمو يکم بردم جلو نزديکتر به گردنش که بو کنم.
يه نفس عميق کشيدم و چشمهامو آروم باز کردم. چشمهام قفل شد تو چشمهاي قهوه اي ماهان. تو فاصله چند سانتي صورتم بود.
بازم نگاهش عجيب شده بود. اما با همه عجيب بودنش آروم بود و بهم آرامش مي داد. يکم نگاهم کرد. حس کردم چشمهاش داره نزديک ميشه. صورتش نزديک ميشد بدنش نزديک ميشد و دستهاش ...
نفسم حبس شد از اين همه نزديکي از اين حالتي که قرار داشتيم. زل زده بودم تو چشمهاش و پلکم نمي زدم. صورتش نزديک و نزديک تر شد. چشمهاش نزديک و نزديک تر.
ديگه تقريبا" فاصله امون داشت از بين مي رفت که صورت ماهان با فاصله کمي از کنار صورتم رد شد و رفت سمت گردنم. هنوز نفسم حبس بود.
حس کردم که دست ماهان رفت دور کمرم. دست ديگه اش زير زانوم رفت و با يه حرکت از جا کنده شدم و کشيده شدم بيرون از ماشين. يه لحظه از ترس و شوک يه جيغ کوتاه کشيدم و دستهام بي اختيار دور گردن ماهان حلقه شد و سرم رفت تو گودي گردنش.
اصلا" نفهميدم کي حس به دستهام برگشت. شايدم به خاطر شوکي بود که ماهان بهم وارد کرده بود. شايد دستهام بي اختيار تکون خوردن.
از ماشين که بيرون اومديم و ماهان ثابت ايستاد و من خيالم راحت شد که قرار نيست بي افتم چشمهامو باز کردم. سرمو بلند کردم. ماهان با چشمهاي آروم و يه لبخند قشنگ بهم خيره شد.
ماهان: نترس قرار نيست بي افتي.
يه لحظه خجالت کشيدم. از جيغم .... از ترسم ... از اينکه ماهان بغلم کرده ...حس کردم گرمم شده و صورتم داغ کرده. هرچقدر ما با هم راحت بوديم. هر چقدر با هم خوب و صميمي بوديم. هر چقدر من جلوش روسري نمي زاشتم و باهاش دست مي دادم اما اين چيزا .... اين همه نزديکي ... اين همه گرما ....
نمي دونم چه حالي داشتم هر چي که بود درکش نم يکردم اصلا" ....
نمي دونم لپام گلي شد يا نه اما لبخند ماهان عظيم شد. يه لبخند زد و شيطون گفت: خجالت کشيدن بهت نمياد.
بيشتر خجالت کشيدم. لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پايين. آروم دستمو از دور گردنش باز کردم و آوردم پايين و گذاشتم رو شکمم. مثل يه بچه تو بغلش بودم. سر به زير و محجوب. چقدرم اين کلمه به وضعيت الانم مي خورد. من ...آنا ... تو بغل يه پسر نامحرم که ماهان باشه و بعدشم حجب و حيا .....
يهو ماهان بلند بلند خنديد. خند ه اش تو اون پارکينگ بزرگ يکم ترسناک بود اخم کردم و بهش چشم غره رفتم. بي شعور نميذاشت من يکم با حيا بمونم. وادارم مي کرد که بشم همون آناي ميرغضب و قدر نشناس قبل ....
ماهان همون جور که لبخندش و جمع مي کرد. با پا يه ضربه به در ماشين زد و در و بست و با دزدگير قفلش کرد و همون جور که راه مي افتاد گفت: ناسلامتي دارم حملت ميکنما فکر نمي کني حقم بيشتر از يه چشم غره است؟؟؟؟
بدبخت راست ميگفت. شده خر بار کش منو، منم که بهش چشم غره ميرم.
ماهان همون جور نگام مي کرد. شيطون گفت: بدنت بي حس بود حالا سرايت کرده به زبونت؟؟؟؟
سرمو بلند کردم که يه چيزي بگم که ديدم ماهان داره ميره سمت آسانسور. با چشمهاي گرد و گشاد فقط يک کلمه گفتم: پله ....
ماهان ايستاد. دوباره سرمو بلند کردم داشت بهم نگاه مي کرد.
ماهان چشمهاشو گرد کرد و گفت: آنا ميدوني چند طبقه رو بايد برم بالا؟؟؟؟
اخم کردم.
من: باشه نرو، تو با آسانسور برو منم با پله ميرم منو بزار زمين. خواستم يه تکوني بخورم که ماهان سفت تر بغلم کرد.
اونم اخم کرده بود.
مستقيم تو چشمهام نگاه کرد. نگاهش نه متعجب بود نه شماتت گر. مهربون بود.
ماهان آرومتر گفت: موضوع اين نيست آنا. تو اگه بخواي تا پشت بومم از پله ها مي برمت. فقط مي خوام يه چيزي بپرسم ازت.
منتظر نگاش کردم. تو چشمهام خيره شد.
جدي پرسيد: تو به من اعتماد داري؟؟؟؟
تکوني خوردم. تعجب کردم. يعني چي؟؟؟ اين سوال چه معني داشت؟ معلومه که اعتماد داشتم. خيلي. هميشه اعتماد داشتم. قدر همه سالهايي که مي شناسمش. همه سالهايي که بود و نبود.
سرمو کج کردم و با استفهام نگاش کردم. اما محکم گفتم: دارم.... خيلي ....
با حرفم چشمهاش برق زد. يه لبخند قشنگ اومد رو لبش و با صداي شادي گفت: ممنون.
لبخند زدم. دوباره جدي شد دوباره سخت شد. محکمتر گفت: آنا اگه بهم اعتماد داري باهام بيا.
پرسوال نگاش کردم. کجا برم؟؟؟
انگار فهميد. با سر به آسانسور اشاره کرد.
چشمهاي مبهوتم چرخيد سمت آسانسور ترس تو چشمم و قلبم نشست. نفسهام تند شد. سرمو تند تند تکون دادم. بغض کردم.
همون جور که چشمم به آسانسور بود تند تند گفتم: نه ... نه ماهان ... نه بزار از پله برم. بزارم زمين. پاهام که بهتر شد خودم ميام بالا. تو برو. با آسانسور برو. ولي منو نبر. نبرم تو آسانسور. بزار بمونم. بزار...
اشک تو چشمهام جمع شد. فشار دست ماهان بيشتر شد. بيشتر بهش چسبيدم.
آروم و مطمئن گفت: آنا ... آنا گفتي بهم اعتماد داري. گفتي خيلي . بهم اعتماد کن. من اينجام. نمي زارم هيچ اتفاقي برات بي افته. به من اعتماد کن. نه به آسانسور نه به هيچکي ديگه. به من ... به ماهان ... قول ميدم سالم برسونمت بالا ...
بهم اعتماد کن .....
منتظر به چشمهام خيره شد. تو چشمهاش غرق شدم. با نگاهش بهم اعتماد ... امنيت ... محکم بودن ... حمايت و خيلي حسهاي ديگه اي مي داد اما مهمتر از همه آرامشي بود که با نگاهش به تک تک سلولهام مي رسيد.
بي اختيار ... غرق اون نگاه قهوه اي .... آروم ... جدي ... محکم ...
بدون اينکه خودم بفهمم دهن باز کردم.
من: باشه ....
خنديد . يه خنده خوشحال ... يه خنده سرمست از غرور اعتماد ... يه چشمک زد و با يه تکون کمي به بالا هلم داد و رو دستش جابه جام کرد و با قدمهاي محکم راه افتاد.
نگاهمو ازش نگرفتم. ترجيه مي دادم به جاي نگاه کردن به در آسانسور که هر لحظه نزديک و نزديک تر ميشد يعني ما نزديکتر ميشديم به ماهان نگاه کنم. به گردنش .... به زاويه فکش .... به چونه اش که نشون از اقتدار و قدرتش داشت.
به ماهاني که بهم امنيت مي داد. نه به دري که حتي اسمشم نفسمو مي گرفت.
ماهان ايستاد. دستش همراه بدن من کج شد سمت ديوار و سريع صاف شد. سرشو پايين آورد و بهم نگاه کرد. يه لبخند مهربون و اطمينان بخش ديگه بهم زد. جوابشو با لبخند دادم. صدايي اومد. آسانسور رسيده بود به پارکينگ.
با صداي پخش شدن موزيک فهميدم در آسانسور باز شده. هنوز هم مصرا" به ماهان نگاه مي کردم.
ماهان آروم چشمهاشو بازو بسته کرد يعني چيزي نيست. مي خواست بهم قوت قلب بده. خنده ام گرفته بود. بچه خر ميکنه من که مي دونم چيزي هست من که مي دونم الان ميريم تو اين اتاقک فلزي بي در و پيکر. ميريم تو و در رومون بسته ميشه و ما اون تو زندانيم. محبوس مي مونيم تا تکون بخوره تا حرکت کنه شايد اگه عشقش کشيد مارو ببره برسونه به طبقه امون اما اگه لج کنه وسط راه مي ايسته دقمون ميده. بين طبقات وا ميسته و برقاش قطع ميشه.
تو همين فکرا بودم و براي خودم از آسانسور در حال سقوط و مشکل دار صحنه ها و داستانها ساخته بودم که ماهان حرکت کرد. دو قدم برداشت. دوباره کج شد و دوباره صاف. يه قدم ديگه برداشت. يه دو چرخيد و ايستاد. صداي آهنگ پيچيد تو گوشم.
اه من از اين آهنگ متنفرم. آهنگ کارتون سارا کرو منو ياد بدبختي و مرگ و کلفتي و فلاکت مي ندازه. اه چقدر من بدم مياد هم از اين آهنگ هم از اين کارتون هم از اين آسانسور.
صداي بسته شدن در و شنيدم. انگار در دريچه هاي قلب من بسته شدن که ديگه خون تو رگهام حرکت نکنه. خشک شدم. احساس مي کردم چشمهام گرد، بدنم سفت، نفسم حبس و خونم خشک شده.
با اولين تکون آسانسور که نشونه راه افتادنش بود يه جيغ کوتاه از ترس کشيدم و به سرعت سرمو فرو کردم تو سينه ماهان و چشمهامو تا جايي که مي شد رو هم فشار دادم و با همه قدرتم با دست چپم چنگ زدم بههش و چون دکمه هاي پالتوش باز بود دستم پيچيد تو پيراهنش.
لباسشو گرفته بودم و تو مشتم فشار مي دادم. سرمو هر چه بيشتر فرو مي کردم تو سينه اش چشمهام از بس رو هم فشارشون داده بودم درد گرفته بود. از فکر اينکه الان تو آسانسورم و درش بسته است. نفسم بند اومد. به زور نفس کشيدم اما سخت. سخت و صدا دار. تند تند نفس مي کشيدم. هوا کم شد بازم اکسيژنش تموم شد. دوباره چشمهام تار شد. دوباره دنيا دور سرم چرخيد.
ماهان يکم بالاتر کشيدمو دستهاشو دور پاهامو کمرم سفت تر کرد.
آروم زير گوشم گفت: آروم آنا جان آروم. من پيشتم.
همين بودنش باعث شده بود که الان اينجا باشم. ترسيده تا سر حد مرگ و رو به موت. اما همين بودنش و حضورش و حس سينه ستبر و محکمش زير سرم و نرمي لباس مچاله شده اش زير دستمو نفسهاش که به گوشم مي خورد باعث شده بود که هنوز باشم هنوز با همه سختي بتونم نفس بکشم و با همه اينها هنوز يه اميد داشته باشم که سالم مي مونم. که ماهان ازم محافظت مي کنه. منو سالم مي رسونه و نمي زاره طوريم بشه.
تو فکراي خودم بودم. در حال جنگ بين دوتا حس متفاوتم. يکي ترس و ديگري آرامش. وحشت از حبس شدن و اعتماد به کسي که باهام حبس شده بود.
نفهميدم کي آسانسور ايستاد. نفهميدم کي درباز شد. حتي نفهميدم کي ماهان راه رفت و از آسانسور پياده شد. کي رفت جلوي در خونه.
فقط وقتي به خودم اومدم که صداي خندون ماهان و شنيدم که مي گفت: آنا خانمي چشماتو باز کن کمکم کن در خونه رو باز کنم.
خونه؟؟؟ کدوم خونه؟؟؟ خونه ما؟؟؟ نه خونه شما ؟؟؟ خونه خاله و عمو؟؟؟ رسيديم؟؟ بالاخره رسيديم؟ اوا چه زود.
برو گمشو کجاش زود بود داشتي خفه ميشدي و سکته مي کردي از ترس و وحشت.
ماهان: آنا ....
با صداي ماهان از خود درگيري و گل گيجگي بيرون اومدم. سرمو بلند کردم و نگاش کردم. گيج بودم.
فهميد. با لبخند گفت: مي توني از تو جيب پالتوم کليد خونه رو در بياري؟؟؟
يکم بروبر نگاش کردم که با سر و لبخند بهم اشاره کرد. از گيجي در اومدم. يه آهاني گفتم و دست راستمو آروم چرخوندم و از بين بدن خودم و ماهان رد کردمو رسوندم به جيبش. از تو جيبش کليد و در آوردم و قفل در و همون جور که تو بغل ماهان بودم باز کردم.
ماهان آروم رفت تو خونه و با پاش در و بست.
عجيبه. زبونم وا شد. دستهام به کار افتاد و بي حسي و سستيش از بين رفت اما اين پاهام چرا هنوز سر بودن و حسي نداشتن؟؟؟
متعجب و پر سوال به ماهان که داشت از پله ها بالا مي رفت نگاه کردم.
من: ماهان ...
ماهان: بله ...
من: جون آنا يه چيز بپرسم راستشو مي گي؟؟؟؟
رسيد به در اتاقم و با هل بازش کرد و رفت تو و تو همون حال يه نگاهي با اخم بهم انداخت و گفت: نگفتم بهت جونتو قسم نخور؟
من: نه آخه برام مهمه.
ماهان: هر چي قسم نخور. حالا بپرس.
ماهان خم شد در حيني که داشت مي زاشتم رو تخت بي مقدمه گفتم: مطمئني پاهام فلج نشده؟؟؟
ماهان همون جور تو هوا خم شده خشک شد. دوباره با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: دخر اين چه سواليه آخه . اصلا" چرا بايد فلج بشي تو.
آروم گذاشتم رو تخت. آروم دستشو از زير بدنم بيرون کشيد و من تو همن حالت گفتم: آخه همه بدنم به کار افتاد غير پاهام. دوباره ايستاد. يه دستش هنوز دور کمرم بود و خودش روم خم و نزديک به صورتم. چشمهاشو ريز کرد و يکم اومد نزديک تر که باعث شد سرمو به بالشت فشار بدم.
يکم سرشو تکون داد و با چشمهاي ريز شده و با دقت بهم نگاه کرد و گفت: فکر مي کني موقع بي هوشي سرت به جايي خورده که مخت جابه جا شده؟
بي شعور......
با دست کوبوندم تو سينه اش. خنديد و با همون خنده بهم نگاه کرد.
آخي چقدر قشنگ مي خنده آدم دلشاد ميشه ....
فک خودم از اين فکرم افتاد. خفه آنا ديگه زيادي دهنت هرز شده داره شر و ور ميگه.
ماهان: دختر خوب وقتي همه بدنت بي حس شد و بعد کم کم يکي يکي به کار افتاد يعني بعدي نوبت پاهاته. عجله نکن اونم حس پيدا ميکنه.
يه ابرومو انداختم بالا و مشکوک گفتم: اگه پيدا نکرد؟؟
دوباره ماهان يه لبخند زد و شيطون نگام کرد و گفت: اونوقت خودم هر روز بغلت ميکنم ميبرمت اين ور اون ور.
بهت زده به چشمهاي شيطونش نگاه کردم. شيطون ومهربون. نمي فهميدم جدي گفت؟؟؟؟ نه شوخي کرد.
داره مي خنده ... اما صورتش جديه ها ... نه چشماش شيطونه. باشه اونم ته نگاهش جديه.
آنا خيلي خوشت اومده يکي بغلت کرده از راه رفتن خلاص شديا ... بگم نيومده؟ خوب خيلي حال ميده يکي رو دست بلندت کنه ببرتت اين ور اون ور. آدم ياد بچگياش مي افته.
کلا" خود درگير بودم و خيره به ماهان. ماهان سرشو برد عقب و يه قهقهه زد و با نوک انگشت زد به بينيم و گفت: نترس دختر خوب ، قول ميدم خوب ميشي.
خوب حالا که ماهان گفت خوب ميشم حتما" ميشم. اما اين ضربه چي بود ديگه؟؟؟؟
ماهان بلند شد و صاف ايستاد.
ماهان: خوب من برم زنگ بزنم يه چيزي بيارن بخوريم. مرديم از کشنگي. ترو خدا بابا و مامان مارو مي بيني؟؟؟ دوتايي رفتن عشق و حال نگفتن پسر خرت به چن من؟
هي روزگار يکيم پيدا نميشه که يکم ما روتحويل بگيره.
چشمام دراومده بود ماهان داشت غر مي زد. چيز عجيبي بود.
ماهان برگشت و رو بهم گفت: تو يکم استراحت کن تا غذا بياد پاهاتم بي حسيش از بين ميره. اگه نرفت که غذا رو ميارم اينجا باهم بخوريم. منم برم ديگه.
اين و گفت و رفت سمت در . در و باز کرد و خواست بره بيرون که صداش کردم.
من: ماهان ...
از در رفته بود بيرون و داشت در و مي بست. صدامو که شنيد در و باز کرد و نصف تنه اشو آورد تو و گفت: جان؟؟؟؟
نه انگاري جانم تکيه کلامش بود. هيچ ربطي هم به شخص شخيص بنده نداشت برا خودم نوشابه وا نکنم.
سپاسگزار نگاش کردمو گفتم: بابت همه چيز ممنون. نمي دونم اگه نرسيده بود ...
نزاشت ادامه بدم. پريد تو حرفمو گفت: هيچي نگو آنا حتي نمي خوام بهش فکر کنم که اگه نرسيده بودم چي ميشد. ببخش منو که زودتر نيومدم. الانم استراحت کن.
ناراحت بود با ناراحتي در و بست و رفت. چرا ناراحت بود؟؟؟ خودشو مقصر مي دونست که چرا دير کرده؟
آخي چقده ماهان مهربونه. براي چيزي که ربطي بهش نداره ناراحته. بعدا" بهش ميگم که ربطي به تو نداشت و ممنون که نجاتم دادي.
پتو رو کشيدم روم. انقدر بهم فشار عصبي و استرس و احساسات قاطي وارد شده بود که خيلي زود خوابم برد.
نمي دونم خوابيدم يا نه. فقط با تکوناي آروم يکي چشمهامو باز کردم. ماهان کنار تختم نشسته بود و با يه لبخند گشاد نگام مي کرد. چشمهامو که ديد باز شده گفت: پاشو آنا خانمي تنبل. غذا رو آرودن نيم ساعتم اضافه برات صبر کردم نياي همه رو مي خورما. خيل گشنه امه.
يه دستي به چشمهام کشيدم و خواب آلود گفتم: باشه برو منم ميام.
ماهان يه ابروشو برد بالا و گفت: عمرا" من برم تو مي گيري مي خوابي. پاشو ... پاشو ... من گشنه امه، تنهايي هم حوصله ام سر رفته ... پاشو .....
خودش بلند شد و دستمو کشيد و از تخت بلندم کرد.
غرغر کنان گفتم: ماهان لوس خوب خودم مي اومدم ديگه. نمي خوابيدم. پيله ميکني. دو دقيقه نذاشتي آروم بگيرم.
ماهان همون جور که هولم ميداد و از اتاق بيرونم مي برد گفت: زود باش زود باش زيادم خوابيدي برو دست و صورتت و بشور منم ميرم ميزو مي چينم.
بردم سمت دستشويي و به زور هولم داد تو و در و بست.
دست و صورتمو شستم اما همچنان تو دلم غر مي زدم. آب سرد که به صورتم خورد انگار تازه بيدار شدم. تازه يادم افتاد چه خبره، چي شده من کجام، ماهان کجاست، چه جورياست؟
تازه يادم اومده بود که به خاطر همه اتفاقها همه اين نزديکيها و اين بغلها و اينا بايد خجالت بکشم. مگه چند بار ماهان اين مدلي بغلم کردهب ود؟ اصلا" بگو چند بار يه پسر اين ريختي بغلم کرده بود؟ بالاخره بايد نشون بدم که يه شرم و حيايي دارم يا نه.
از دستشويي اومدم بيرون آروم از پله ها رفتم پايين. همه اش داشتم فکر مي کردم که چه جوري با ماهان رو به رو بشم. يه کوچولو معذب بودم.
رفتم تو آشپزخونه ديدم ماهان خم شده رو ميز.
من: سلام ....
بميري دختر سلام؟؟؟؟ واقعا"؟؟؟؟
ماهان با صدام صاف ايستاد و برگشت سمتم. يه لبخند زد و شيطون گفت: سلام به روي ماهت مادر شبت بخير. بيا مادر بيا بشين غذا پختم برات ماه بيا که ضعف کردي لاجون شدي.
همچين اينا رو با ادا و اطوار مثل پيرزنا مي گفت که مرده بودم از خنده.
خودش يه لبخند زد و رفت اون سمت ميز نشست چشمم خورد به ميز.
بي اختيار گفتم: بترکي ماهان همچين گفتي ميز بچينم که ... آخه اينم ميزه؟ دو ساعت رو ميز دراز کشيده بودي چي کار مي کردي؟؟؟
ماهان نيششو باز کردو دندوناشو نشونم داد و گفت: همينم کلي زحمت داشت بيا بشين بخور بگو دستت درد نکنه.
يه پشت چشم براش نازک کردم. زحمتي که انقده ازش مي گفت خيلي بود. ميزي که چيده بود شامل شده بود از دو تا پيتزا که تو جعبه اش بود و دوتا ليوان و يه نوشابه.
همه زحمتش همون دو تا ليوان بود طفلي بچه ام خسته شده بود. نشستم پشت ميز و مشغول شديم. تازه يادم افتاد که بايد خجالت بکشم. کله امو انداختم پايين و بي حرف بدون نگاه کردن به ماهان پيتزامو خوردم.
سرمو بلند کردم که نوشابه بريزم براي خودم ديدم ماهان آرنجهاشو گذاشته رو ميزو دستهاشم آورده بالا و تو هم قفل کرده و مستقيم باي ه اخم کوچيک داره نگام ميکنه.
از دهنم پريد: چيه؟؟؟؟
ماهان همون جوري گفت: دارم نگاه مي کنم اين بيهوشي اثرات سوئي نداشته باشه. آخه از وقتي که اومديم يه جوري شدي. دم به دقيقه ساکت ميشي و سر به زير. نگرانتم مطمئنم مخت ايراد پيدا کرده.
اخم کردم و گفتم: مخ خودت ايراد داره. چيه دم به دقيقه ميگي مغزم اشکال داره بچه پرو هي من هيچي نمي گم اينم از فرصت استفاده ميکنه انگ مي بنده به آدم.
ماهان نيشش و باز کرد . خوشحال گفت: نه ديگه خودتو اذيت نکن از نگراني در اومدم. خود خود ديوونه اتي مغزتم کامل به همون مقدار کم تو جمجمه ات مونده. نگران شدم که کم حرف شدي الان فهميدم سالمي.
مات موندم بهش بي توجه به من يه قاچ پيتزا برداشت و گاز زد. واقعا" نم يتونستم جلو يماهان آروم باشم مي خواستمم نميشد. نميشد خانم بود سر به زير با حيا يکم خجالت کشيد. اين پسره نمي زاره. اونقدر عادي رفتار مي کرد که انگار نه انگار. مثل اين بود که در کل امروز هيچ اتفاقي نيافتاده. وقتي اون انقده راحته من چه جوري مي خواستم معذب باشم؟ اصلا" مي تونستم؟؟؟؟
همچين قشنگ منو به حال خودم آورده بود و همچين رفتار کردهب ود که وحشت و ترسم و بعدش خجالت و اينا به کل همه اشون برام کمرنگ شده بود. چقده اين اخلاقش خوب بود. آدمو از غم و غصه دور مي کردم.
بي اختيار يه لبخند زدم. سرمو انداختم پايين و يه قاچ پيتزا برداشتم. اونقدر ماهان مسخره بازي در آورد و خندوند که تا اومدن خاله اينا به کل همه چيز يادم رفت. من شدم همون آنا ماهانم که خودش بود و هيچ اتفاق بد و هيچ حبسي هم در کار نبود.
کلاسم تازه تموم شده. منتظرم که بچه ها برن بيرون بعد پاشم برم. آخرين کلاسم بود. خدا رو شکر اين بچه هاي خنگ از جلال و جبروتم حساب مي برن. چه خودمم تحويل مي گيرم. اما نه يه چند بار که بهشون اخم کني و جدي باشي ديگه مزه پروني هاشون و تموم ميکنن اما اگه بخوام وا بدم و بهشون بخندم ....
پررو ميشن و مي خوان هي چرت و پرت بگن سر کلاس.
داشتم وسايلمو مي ريختم تو کيفم که موبايلم رفت رو ويبره. سريع برداشتمش چون صداي ويبره اش رو ميز يه جورايي مثل صداي حرکت تراکتور بود.
پريسا بود. دکمه وصل و زدم و گذاشتمش دم گوشم. هنوز دهن باز نکرده صداي جيغشو شنيدم.
پريسا: دختر خجالت نمي کشي؟؟؟ من زنگ نزنم حال و احوال تو زنگ نمي زني ببيني مردم يا زنده بي شعور. نبايد يه زنگ بزني بگي پريسا جون قربون شکل ماهت بشم من دلم برات تنگ شده بيا شام بريم بيروني جايي ....
ابروهام رفت بالا. وسط حرفش پريدم و گفتم: خوب اينو بگو بگو بيا بريم بيرون تا جيب منو خالي کني. کارد بخوره به اون شکمت شده يه بار زنگ بزني بگي آنا خوشگله بيا بريم بيرون مهمون من؟؟؟ دِ نه دِ .... نشده ديگه ... جزو روياهاي منه که به واقعيت تبديل نميشه.
پريسا: خوب حالا ببين دست پيش گرفته که پس نيفتي. باشه بابا امشب بيا بريم فرحزاد شامم مهمون من.
پوفي کردم و گفتم: تو دست از سر اين فرحزاد بر نمي داري. بيا برو با يکي از اين قليونيا ازدواج کن خيال خودتو من و با هم راحت کن. منم از شرت خلاص ميشم.
پريسا: خوب حالا خودتو لوس نکن. 7 بيا دنبالم خونه.
چشمهامو چرخوندم و حرصي گفتم: خيلي روت زياده هم شام مي خواي هم نوکر؟؟؟ من ماشينم کجا بود آخه. تو که ماشين داري بيا دنبالم.
پريسا نفسي کشيد و با افسوس گفت: فکر کردم چند وقت نديدمت آدم شدي تونستي يه ماشين از بابات بگيري. من ماشينم خرابه وگرنه آويزون تو نميشدم. باشه با آژانس ميريم.
با پريسا هماهنگ کردم و خداحافظي کردم. تنهايي برگشتم خونه چون ماهان امروز کلاساش زود تموم شده بود و رفته بود. برگشتم خونه. يکم استراحت کردم و بعدش حاضر شدم و با تاکسي رفتم دنبال پريسا که بريم فرحزاد. از وقتي که خاله مي تونه دو قدم با عصا و واکر راه بره عمو از ذوقش تند و تند ميبرتش بيرون.
با پريسا با هم رفتيم باغچه هميشگي و رو تخت خودمون نشستيم. داشتم براي پريسا از دانشگاه و بچه ها و اون پسره که سر امتحان ديده بودم و کل زمان امتحانو بهش خيره شده بودم تا بفهمم دختره يا پسر مي گفتم.
پريسا چشمهاش گرد شد و با دهن باز گفت: ننننننننننننننننه
من: به جون تو ميگم نمي فهميدم راست گفتم. موهاش قهموه اي روشن تا رو شونه هاش بود. حتي از موهاي تو هم قشنگ تر.
پريسا يه دونه کوبوند روي پام. بي توجه بهش حرفمو ادامه دادم.
من: صورتش انقده صاف و يه دست بود که نگو. از دختراي 14 ساله هم پوستش صاف تر بود. دماغشم دخترونه عمل کرده بود و هنوز چسب داشت.
لباسش .... بزار بگم چي پوشيده بود يه شلوار پوشيده بود از اينا که کلي بند مند بهش آويزونه. تو اون هوا کاپشنش و در آورده بود و يه بلوز آستين بلند پوشيده بود که يقه اش شل بود ميگم شل فکر نکني يقه اسکي شل بودا نه از اينايي که تو مهموني مي پوشي يقه اش شله چيناي گرد مي خوره تا روي سينه ات همون ريختي بود.
يعني من مونده بودم به خدا. نه که همشم دهنش تکون مي خورد بهش شکم داشتم. آخه سولارو که مي خوند لبش مي جنبيد.
منم بهش مشکوک بودم که نکنه با اون موهاي بلند داره تقلب مي کنه.
پريسا يکم خودشو کشيد جلو و با اشتياق گفت: خوب تو چي کار کردي؟
پوفي کردم و گفتم: هيچي ميخش شدم تا سر بزنگاه مچشو بگيرم لااقل از تو خماري در بيام. اما طاقت نياوردم. کل کلاسمو ول کرده بودم و فقط به همين پسره نگاه مي کردم رو اعصابم بود.
آخرشم رفتم بهش گفتم موهاتو بزن پشت گوشت.
پسره چشمهاش گرد شد. مثل خنگا گفت: موهامو؟؟؟؟
انگار اصلا: نميفهميد يعني چي. هر چي هم بهش ميگفتم بدتر گيج ميشد.
کم مونده بود خودم با دستهام موهاش و بزنم پشت گوشش. وقتي ديدم که نه اين پسره شوت تر از اين حرفهاست بهش گفتم: گوشاتو بهم نشون بده.
همون جور مبهوتي سرشو برگردوند. منم کنف شدم. هيچي تو گوشش نبود.
از حرصم گفتم: سولاتتو بلند نخون تو دلت بخون.
يه اخمي هم کردم برگشتم سر جام. ضايع شده بودم.
اما پسره هنوز رو مخم بود. انقده نگاش کردم که ديدم از توي يکي از جيبهاي شلوارش يه چيز سفيد کوچيکيو آروم آروم در آورده و داره مياره بالا.
منم مثل جت از جام بلند شدم. خوشنود رفتم جلوش و گفتم: بدش به من. هر چي که از جيبت درآوردي و بده به من.
پسره اولش مثل گيجا نگام کرد و گفت: چيزي نيست که دستماله ...
من: خوب همون دستمالو بده به من.
پسره داشت تفره ميرفت که از اون ور سالن يکي از آقايون مراقب مثل چي خودشو رسوند. همچين دست پسره رو باز کرد که گفتم شکست. دستمالش و برداشت دستشم کامل باز کرد.
پسره هم تو دستش تقلب نوشته بود هم تو دستمال.
اما خداييش تقلب نکرده بود من حواسم بهش بود. اما اون مراقبه خيلي قاطي بود همچين برگه بدبخت و کشيد که من سکته کردم. آخرشم نفهميدم صورت جلسه شد بيچاره يا نه.
يه نفس عميق کشيدم و برگشتم سمت پريسا که ديدم دستشو زده زير چونه اشو با دقت و اشتياق داره گوش ميکنه.
يه لبخند زدم و گفتم: پريسا مي دوني اسم پسره چي بود؟
پريسا با ذوق گفت: حتما" اسمش خيلي دخترونه بود. صبر کن ببينم کيانوش ؟؟؟؟
سرمو تکون دادم که يعني نه.
پريسا دوباره با ذوق دستهاشو به هم کوبيد و گفت: شايان ؟؟؟؟
نچ نچي کردمو گفتم: عمرا" بتوني حدس بزني. برگه اشو نگاه کردم اسمش بود سيد رضا اميري .
پريسا دوباره با دهن باز گفت: نههههههههه .... اسمش خيلي پسرونه است صداش چه جوري بود؟
شونه امو بالا انداختم و گفتم: دورگه بود دخترونه پسرونه. بيشتر نازک دخترونه بود.
پريسا دهنشو باز کرد که يه چيزي بگه که موبايلم زنگ زد. منم انگشت اشاره امو گرفتم جلوي صورتش که يعني يه دقيقه ....
گوشي و وصل کردم بدون اينکه به اسم طرف نگاه کنم. تا زدمش صداي شاد ماهان و شنيدم.
ماهان: سلام خانم مهندس استاد خوبي؟؟؟؟
خنده ام گرفت. اين پسره هيچ وقت انرژيش تموم نميشه.
من: سلام آقاي دکتر استاد تو چه طوري؟
ماهان: مرسي من خوبم. شنيدم که دوباره اين مامي و ددي من جيم شدن رفتن ددر.
با خنده گفتم: آخي بيچاره ها. عمو خيلي ذوق زده است. اين دوتا طفلي هم که اين چند وقته همه اش تو خونه موندن پوسيدن. بزار يکم برن خوش باشن.
ماهان: باشه خوش باشن ما که بخيل نيستيم. حاضر شو با کيا ميايم دنبالت. شام بريم بيرون.
هان ؟؟؟؟ ماهان چه مهربون شده بود. يه نگاه به پريسا کردم که داشت بال بال ميزد که بفهمه کيه و چي ميگه.
گوشيو از دهنم فاصله دادم و آروم گفتم: ماهانه ميگه شام مي خواد ببرتم بيرون.
پريسا بال بال زنان انگشت اشاره جفت دستهاش و به سمت تخت گرفت و هي بالا و پايين کرد.
يه نيمچه اخمي کردمو گفتم: چي ميگي تو خوب حرف بزن.
پريسا يکي زد به پيشونيش و گفت: واي خنگ خدا ميگم بگو بياد اينجا.
تو همون حالت گفتم: چرا ...
پريسا يه چشم غره بهم رفت که خفه شدم و گوشي و دوباره گذاشتم کنار گوشمو گفتم: ماهان من الان با دوستم بيرونم . اگه دوست دارين بياين اينجا با هم شام بخوريم.
ماهان عين جمله منو براي مهربان گفت و بعدم به من گفت: باشه ميايم. شما کجاييد؟؟؟؟
آدرسو بهش دادم و خداحافظي کردم.
رو به پريسا گفتم: چته بال بال ميزني اينا بيان اينجا؟
پريسا يه پشت چشمي برام نازک کرد و گفت: چيشششششششششش برو بابا تو هم با اين پسر خاله ات نوبرشو آوردي انگاري. بابا مي خوام ببينم ايني که هي ماهان ماهان ميکني کيه. دارم ميميرم از فضولي. من فقط يه بار تو مهموني اونم 30 ثانيه ديدمش. کنجکاوم ....
چشم غره اي بهش رفتمو گفتم: بگو دارم ميميرم از فضولي. راستي کيا هم باهاش هست.
پريسا با ذوق دستهاشو به هم کوبيد و گفت: ايول مهربونم هست چه خوب. به اين ميگن يک بليط و دو فيلم.
دوباره بهش چشم غره رفتم که ساکت شد و همون موقع قليون پريسا خانمم آوردن.
حدود نيم ساعت بعد ماهان دوباره زنگ زد. گوشي وبرداشتم.
ماهان: سلام ما رسيديم شما کجاييد؟؟؟
من: اومدين باغچه مهتاب؟؟؟
ماهان: آره هموني که گفتي اومديم.
سرک کشيدم ببينم راست ميگه يا نه اگه اومده بودن بايد از بين اين دار و درخت مي ديدمشون. ديديم بدبخت راست گفته کنار ميز صاحب باغچه ايه ايستادن.
من: ماهان دارم ميبينموتون بياين جلو. سمت راستتو ببين. دارم دست تکون ميدم.
دستمو بردم بالا و هي تکون دادم. نميبينه جفت دستامو بردم بالا و انگار مي خواي به هليکوپتر نجات علامت بدي که پيدات کنن رسما" بال بال زدم. پريسا که فکر مي کرد چل شدم رفتم با بهت داشت نگاهم مي کرد.
خلاصه اين آقاي مفتون سر مبارک و چرخوندن و منو ديدن. يه دستي تکون داد و اومد سمتمون.
يهو به پريسا گفتم: بميري دختر آبروم جلوي کيا ميره الان کاش اين قليونه رو داده بوديم ببرن. الان مياد ميگه دختره و دوستاش همه دودين.
پريسا يه شکلکي برام در آورد و شونه اشو بالا انداخت.
ماهان اينا بهمون رسيدن. لبخند به لب. اول ماهان سلام کرد و باهام دست داد. مهربانم که هيچي . البته پريسا با جفتشون دست داد. سلام عليک و بفرماييد و تعارف و اينا اين دو تا هم نشستن. من و پريسا يه گوشه تخت نشته بوديم و اين دو تا هم رفتن اون سمت تخت نشستن.
کيا يه نگاه به قليون انداخت و گفت: طعمش چيه؟
پريسا: قهوه ... مي کشيد؟؟؟
کيا يه شونه اي بالا انداخت و گفت: آره بدم نيست.
دستشو دراز کرد و پريسا هم شلنگ قليون و داد بهش. خدا رو شکر خود کيا دودي بود زياد آبروم نمي رفت.
يکم ماهان با پريسا حرف زد . يه جورايي شجره نامه اشو در آورد. کيا که واسه خودش قليونشو قل قل مي کرد. منم آروم نشسته بودم و قل قل آب قليون و نگاه مي کردم.
يهو ديدم پهلوم سوراخ شد. برگشتم يه چي به پريسا بگم که پريسا زود تر با دندوناي به هم فشرده و لباي که به زور تکون مي خورد گفت: آنا حواست به ماهان باشه آمپرش داره ميره بالا.
با تعجب يه نگاه به ماهان کردم که ديدم اخم غليظي کرده و يه سمت ديگه ي باغچه رو نگاه ميکنه.
برگشتم و رو به پريسا گفتم: واسه چي اين کبود شده؟؟؟؟
پريسا همون فرمي گفت: ميگم خنگي ناراحت ميشه. پسر اون وريه رو نگاه کن. دو تا تخت اون ورتر . دو ساعته زل زل داره نگات مي کنه ديگه کامل خوردت تفالتم تف کرده.
با چشمهاي گرد گفتم: کي؟؟؟ کدوم پسره نگام ميکنه؟؟؟؟
پريسا با چشمهاي گرد شده گفت: يعني تو نفهميدي؟؟؟ حس نکردي يکي داره نگات ميکه؟؟؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم: نه. داشت نگاه مي کرد سيخونک نمي زد که بخوام بفهمم. چه جوري بدونم که يکي از 10 متر اون سمت تر بهم خيره شده؟؟؟
پريسا پوفي کرد و با حرص چشمهاشو گردوند و گفت: در هر حال تو آنرمالي. بي خيال. ماهان متوجه چشماي هيز پسره شده و داره حرص ميخوره. کم مونده بره بزنه پسره رو . حالا خدايي بين تو و ماهان چيزي نيست؟؟؟
با بهت و تعجب و چشمهاي گرد يه لحظه جا و مکان يادم رفت و با صداي بلندي اعتراضي گفتم: پريسا ......
يهو ديدم همه کله ها چرخيد سمت من. مهربانم قل قلش قطع شد.
لبامو به دهن گرفتم و سرمو انداختم پايين.
ماهان: آنا پاشو بيا اينجا بشين.
سرمو بلند کردم و گيج گفتم: هان ؟؟؟!!! .....
ماهان يه اخم غليظي کرد و به جاي مهربان اشاره کرد و گفت: ميگم بيا اينجا بشين کنار من.
وا اين پسره هم خله ها.
يه نگاه به مهربان کردم.
خوب کجا بيام؟ بيام تو بغل مهربان بشينم؟؟؟؟
ماهان که نگاه متعجبمو روي مهربان ديد بهش اشاره کرد و گفت: کيا جاتو با آنا عوض کن.
انقده پسره اخم بود که کيا هم بي حرف بلند شد . ناچاري منم پا شدم و رفتم نشستم تو کنج تخت جاي قبلي مهربان. همچين اون ته بودم که چشم احدالناسي بهم نمي افتاد چون ماهان کامل با اون هيبتش جلوي ديد من و بقيه رو گرفته بود.
هنوزم اخم داشت. با حرص زير لب گفت: مرتيکه خجالت نميکشه. عوضي.
ابروهام پريد بالا. اين ماهان غيرتي مي باشد. پس اون ماهان سيب زميني کجاست؟؟؟؟
اونقده گيج بودم که نفهميدم چي شد کي بود؟ کجا بود؟
فقط به خودم اومدم ديدم ماهان از جاش بلند شده و پشت سرش کيا و پريسا هم دارن پا ميشن.
گيج بودم گيجتر شدم.
با تعجب گفتم: چرا پا شدين؟؟؟ کجا ميريد؟ ما که هنوز شام نخورديم.
پريسا آروم گفت: خفه بمير فعلا" پاشو تا يه شري به پا نشده.
وا اينجا چرا همه يه جوري شده بودن. شام خوردن چه ربطي به شر و اينا داشت آخه؟
هنوز داشتم با خودم فکر مي کردم که صداي عصباني اما به زور کنترل شده ماهان و شنيدم.
ماهان: آنا پاشو ديگه ....
همچين گفت پاشو که يه لحظه ترسيدم اگه پا نشم به زور بکشدم و کل مسير گيس کشون ببردم.
سريع از جام بلند شدم و دنبالشون راه افتادم. پريسا و کيا زود تر رفتن. ماهان منتظر شد تا من کفشهامو بپوشم و بعد حرکت کنه. يه قدم جلو تر از من بود. با تعجب نگاش کردم. گيج سرمو چرخوندم. نمي فهميدم اينا چرا اين جوري يهو بلند شدن.
همون جور گيج داشتم فکر مي کردم که چشمم خورد به يه پسري. از اونجايي که خيلي تابلو نگاه مي کرد حدس زدم که بايد هموني باشه که به قول پريسا منو خورده بود. اون موقع نتونسته بودم نگاش کنم چون ماهان از جام بلندم کرد.
پسره يه چيزي با دستش ميگفت. چشمامو ريز کردم ببينم اين چشه که اين جوري ميمون بازي در مياره. تازه متوجه شدم که اين حرکت نوشتن و گرفتن و گوشي نشون دادن و اشاره به خودش و من يعني بيام بهت شماره بدم؟
بچه پررو مي خواستم براش با اخم زبون در بيارم و يه دونه از اون فحش بوق دارا بگم تا حساب کار دستش بياد.
يه ابرومو بردم بالا و با اخم بهش چشم غره رفتم که يهو يه کسي از کنارم تندي رد شد و رفت سمت پسره.
چشمهام در اومد. ماهان بود که داشت با سرعت و عصباني ميرفت سمت اون پسر چله. مغزم فرمان حرکت داد دنبالش دوييدم و صداش کردم اما ماهان توجهي نکرد.
واي نزنه يارو رو، آبرومون ميره. همچين روي اين سنگ ريزه ها مي دوييدم که يه لحظه احساس کردم جاي دوييدن روي سنگها مي غلتم.
سعي مي کردم برسم به ماهان اما چون کفش پاشنه دار بوشيده بودم که خيلي خوشتيپ کنم نمي تونستم درست و حسابي راه برم چه برسه به اينکه برسم به ماهاني که با اون سرعت راه مي رفت.
قبل از اينکه برسم به ماهان، ماهان رسيد به پسره و يقه اشو گرفت و همچين از جاش بلندش کرد که گفتم الان پسره کله اش از تو يقه اش در ميره و يقه اش مي مونه تو دست ماهان.
ماهان با حرص و عصبي با دندوناي بهم فشرده گفت: خجالت نمي کشي؟؟؟؟ مي بيني تنها نيست بازم از رو نمي ري؟؟؟
پسره هم پرو يه پوزخندي زد که من جاي ماهان حرصي شدم.
پسره: خوب حتما" ديدم عددي نيستي که حسابت نکردم.
آي دوست داشتم يه مشت بزنم تو صورتش آي دوست داشتم.
يهو ديدم يه مشت رفت تو صورتش و پسره نقش زمين شد. چشمهام گرد شد. چه زود آرزوم براورده شد.
ماهان بود که مشت اول و کوبوند. يکي دوتا دختري که همراه پسره بودن جيغ کشيدن و دو تا از پسراي همراه پسره هم از جاشون پريدن.
ماهان خم شد رو پسره و با يه دست يقه اشو گرفت و مشت دومو خوابوند تو صورتش که خون از دماغ پسره فواره زد.
دوستاي پسر پروئه اومدن ماهان و گرفتن و کشيدن عقب تا مشت سوم و نزنه. ماهان داشت تقلا مي کرد که اون پسر اوليه از جاش بلند شد يه دستي به دماغش کشيد و خون و که ديد رم کرد. حمله کرد سمت ماهان و يه مشت زد تو صورتش.
من: ماهاااااااااااااااان.....
تا اون موقع داشتم با بهت و تعجب به دعواي اين دو تا نگاه مي کردم. ماهان که مشت خورد جيغم رفت هوا.
ماهانم دستهاش بسته بود نمي تونست جواب مشت پسره رو بده با پاش لگد زد تو شکم پسره.
پسره خم شد و شکمشو گرفت و يکم رفت عقب. قرمز شده بود. خون جلو چشمهاشو گرفته بود. کم کم صاف شد. عصباني با چشمهاي وحشي به ماهان نگاه کرد يهو بلند شد و گارد گرفت که بزنه به ماهان ...
تو يه لحظه از جام کنده شدم. نمي دونم چه جوري خودمو رسوندم به ماهان و ايستادم جلوش و مشتي که داشت مي رفت بخوره تو شکم ماهان رفت تو شکم من. نفسم بند اومد دستهام رفت رو شکمم و خم شدم.
ماهان: آنا ....
اي بميره اين آنا که انگاري داره مي ميره. دعوا کردنتون چيه که من بايد مشت بخورم. حالا اين ميمون درختي يه زري زد من که شمارشو نگرفتم که دعوا راه انداختي.
ماهانو نمي ديدم اما فکر کنم هر جوري بود خودشو از چنگ اون بچه سوسولا نجات داد اول رفت سمت پسره و يه مشت و يه لگد زد بهش که پسره نقش زمين شد و دوستاش دوره اش کردن. بعد اومد سمت منو دستش و انداخت دورمو با يه دستش بازومو گرفت و گفت: آنا خوبي؟؟؟ چيزيت نشد؟؟؟
مي خواستم بگم کوري؟ نمي بيني دارم مي ميرم. نفسم بالاخره در اومد اما شکمم خيلي درد مي کرد. ماهان همون جور کمکم کرد که برگرديم و بريم سمت ماشين. هنوز عصباني بود. منم هنوز تا حدودي دولا راه مي رفتم.
يه دو سه قدم که رفتيم يهو منفجر شد و عصباني سرم داد کشيد: کي بهت ميگه خودتو بندازي وسط دعوا اگه مي زد يه بلايي سرت مي آورد چي؟؟؟
همچين اخم کرده بود و داد کشيده بود که قلبم از جاش کنده شد. اما ناراحتيم بيشتر از ترسم بود. ناسلامتي من رفته بودم جلوي کتک خوردن آقا رو بگيرم که خودم نفله شدم. جاي دستت درد نکنه اش بود.
اخم کردم. با اينکه از اخم غليظش مي ترسيدم اما خوب ....
به زور صاف ايستادم و بازوهامو از بين دستهاش کشيدم بيرون و با همون اخم يکم صدامو بلند کردم و گفتم: کي به تو ميگه که دعوا کني وقتي که کتک مي خوردي؟؟؟ ناسلامتي استادي يقه کشي مي کني؟؟؟ اگه يکي از دانشجوهامون مي ديد آبرومون مي رفت ميگفت دو تا استاد رفتن افتادن رو سر يکي و مثل لاتاي چاله ميدون دارن دعوا ميکنن.
اين و گفتم و عصباني با اخم قدم برداشتم که برم. اصلا" هم توجهي به اخم ماهان و نگاه عصباني و ناراحتش نکردم.
اولين قدمو که برداشتم پام رو سنگها ليز خورد و پرت شدم و براي اينکه نيوفتم مثل مرغ بال بال زدم که شايد به يه جايي بند بشم که تو زمين و هوا ماهان کمرمو گرفت و نزاشت با مخ بيام زمين.
من که ضايع شده بودم نمي خواستمم کم بيارم سعي کردم دوباره از دستش خلاص شم و خودم برم که ماهان يه فشاري به کمرم آورد و خشک و عصباني با اخم گفت: وقتي نمي توني راه بري زور بي خود نزن. نمي خوام بخوري زمين خودتو ناقص کني.
رسما" يعني غلط زيادي نکن. دستشو از کمرم گرفت و دستمو تو دستش محکم گرفت جوري که دردم اومد و کشوندم دنبال خودش.
از اونجايي که اخمش خيلي زياد بود و منم خيلي خيلي کم ماهانو اين جوري اژدها ديده بودم بي خيال مخالفت شدم و مثل بچه آدم دنبالش راه افتادم.
آروم و بي حرف رفتيم سمت ماشين. پريسا و کيا هم سرخوش واسه خودشون ايستاده بودن و حرف مي زدن. انقده حرصم گرفت که نگو. من داشتم اونجا خودمو به کشتن مي دادم که جلوي جنگ جهاني سوم و بگيرم که تلفات جاني نداشته باشيم اونوقت اين دو تا ....
دنيا رو آب ببره اين دو تا ريلکس و خواب مي بره
سوار ماشين شديم و راه افتاديم.
پريسا آروم دم گوشم گفت: ماهان چرا شده خشم اژدها؟؟؟
يه چشم غره بهش رفتم و گفتم: برو بمير الاغ کجا رفتي با کيا؟؟؟ نبودي ماهان و پسره دعواشون شد منم کتک خوردم اون وسط.
پريسا با چشمهاي گرد گفت: نهههههههههههههه ...
بعدم همچين پيله کرد و آويزون که براش تعريف کنم. دوست داشتم نگم تا بترکه از فضولي اما خيلي بد پيله بود مجبوري براش گفتم. با نيش باز گفت: جيگر ماهانو ...
با آرنج کوبيدم تو پهلوش و با اخم گفتم: با فاميلاي ما درست صحبت کن.
يه پشت چشم برام نازک کرد و گفت: چيشششششششششش نوبرشو آورده.
ديگه ساکت نشست و هيچي نگفت.
يکم بعد ماهان جلوي يه رستوران ايستاد و همه با هم پياده شديم. پريسا خودشو خم کرد سمتم و گفت: من عاشق ماشين ماهانم انقده دوست داشتم سوار اين آزارا جديدا بشم.
با تعجب برگشتم و به ماشين ماهان نگاه کردم.
بي تفاوت برگشتم سمت پريسا و باهاش هم قدم شدم و گفتم: جدي؟؟؟ اسمش آزاراست؟؟؟ يعني چون جديده کلي دکمه داره. من اصلا" نمي دونستم اسمش چيه. بگو پس چرا انقده ماهان حرص مي خورد که به ماشينش مي گفتم ژيان.
پريسا يه دونه محکم کوبيد تو سرم که جيغمو در آورد و باعث شد ماهان و مهربان برگردن و سوالي نگاهمون کنن.
پريسا يه لبخندي بهشون زد که يعني چيزي نيست. دستمو گرفته بودم رو سرمو ماساژش مي دادم.
من: مگه آزار داري ميمون.
پريسا با حرص گفت: تو يکي خفه. به آزارا که خدا تومن قيمتشه ميگه ژيان.
همچين حرص مي خورد که يه لحظه شک کردم که نکنه اين ماشينه مال خودشه که انقده تعصب داره روش.
خلاصه رفتيم تو رستوران.
ماهان اصلا" به روي خودش نياورد که ما يه دعواي لفظي کوچيک داشتيم. اخمش باز شده بود و ميگفت و مي خنديد. خوبي ماهان اينه که وقتي ناراحته يا عصباني کلا" وقتي مشکلي داره اصلا" به روي خودش نمياره.
خلاصه غذا خورديم و شبم پريسا رو رسونديم خونه.
رسيديم خونه و من زودتر از ماهانو کيا پياده شدم و يواشکي جيم زدم سمت پله ها و رفتم بالا. با کليد در خونه رو باز کردم و رفتم تو و مستقيم رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم. کليد برق و زدم و رفتم و از تو يخچال بطري آب و در آوردم.
-: منم مي خوام.
برگشتم ديدم ماهان اومده تو آشپزخونه و دست به سينه به اپن تکيه داده و بهم نگاه ميکنه.
يه ليوان آبم براي اون ريختم. رفتم جلو و دستمو دراز کردم تا ليوان و بدم بهش. در تمام اين مدت ماهان همه حرکاتمو زير نظر داشت.
تو فکر بود. به من نگاه مي کرد و به يه چيزي فکر مي کرد.
دستشو دراز کرد و ليوان و ازم گرفت و تو همون حالت چشمهاشو ريز کرد و سرشو کج کرد و بي مقدمه گفت: تو يه مشکلي داري .
چشمهام گرد شد منظورش چيه؟ دلخور اخم کردم و گفتم: خودت مشکل داري بي ادب.
ماهان تند گفت: نه .. نه منظورم اوني نبود که تو برداشت کردي. منظورم اينه که مطمئنن يه مشکلي هست که تو مدام زمين مي خوري هيچ آدمي انقدر زمين نمي خوره.
ناراحت يه آه کشيدم. سرمو انداختم پايين و گفتم: نمي دونم خودمم خسته شدم همه تن و بدنم کبوده. ديگه زانوهام سابيده شدن بس که خوردن به زمين. نمي دونم. قبلا" اين جوري نبودم. نه به اين شدت.
اما الان ... اگه يه روز زمين نخورم روزم شب نميشه.
سرمو بلند کردم و به ماهان نگاه کردم. اخم کرده بود.
ماهان: گفتي قبلا" اين جوري نبودي؟؟؟؟ مي دوني از کي زمين خوردنات زياد شد؟؟؟
يکم فکر کردم و گفتم: از يه سال پيش ....
ماهان پريد وسط حرفمو گفت: بعد تو از کي لاغر شدي؟؟؟
من: حدود يک سالي ميشه.
ماهان خوشحال ايستاد و تو هوا يه بشکن زد و گفت: خودشه ...
با تعجب و چشمهاي گرد بهش نگاه کردم. چي خودشه؟؟؟
ماهان خودش جواب داد.
ماهان: فهميدم مشکل کجاست. بيا اينجا بشين تا برات بگم.
دستمو کشيد و بردم نشوند پشت ميز و خودشم نشست رو به روم. با ذوق خم شد رو ميز و گفت: ببين تو چه جوري لاغر شدي؟؟؟ رژيم گرفتي مگه نه؟؟؟ ورزشم مي کردي؟؟؟
يکم فکر کردم رژيم مي گرفتم اما ورزش ... بيشتر تو خونه نرمش مي کردم تا ورزش گاهي چي ميشد شنا هم مي رفتم.
من: نه به اون صورت.
ماهان: دقيقا" خودشه. چون تو يه مدت کوتاه کلي وزن کم کردي بدنت ضعيف شده و چون کم غذا مي خوري اونقدرا انرژي نميرسه به ماهيچه هاي پات. به خاطر ضعفته که مدام مي خوري زمين. بايد ورزش کني. پياده روي برو . تردميل بزن. دوچرخه سواري کن.
هر ورزشي که بتونه ماهيچه هاي پاتو قوي کنه انجام بده.
بد فکري هم نبود شايد اشتباه مي کرد اما به امتحانش مي ارزيد.
ماهان خوشحال از جاش بلند شد و گفت: الان برو بخواب اما از فردا بايد ورزش کني. اعصاب اينو ندارم که همه اش نگران زمين خوردن تو باشم که نکنه بلايي سر خودت بياري.
با چشمهاي گرد و متعجب بهش نگاه مي کردم. زمين خوردن من چه ربطي به اين داره آخه؟ حالا دو دفعه تو هوا گرفتتم نزاشت زمين بخورم چه منتي هم سرم مي زاره. چيشششششششش ......
يه نفس عميق کشيد و گفت: خوب امشب خيلي خوب بود. مرسي. من ديگه برم بخوابم. تو هم برو بخواب خسته اي.
سرمو تکون دادم. ماهان که رفت از جام بلند شدم و يه ليوان آب براي خودم ريختم و رفتم بالا تا بخوابم. آبم گذاشتم بالاي سرم تا شب اگه تشنم شد بخورم.
کارم در اومده. خيلي کم کار داشتم ورزش کردنم بهش اضافه شده. مجبورم روزي دو ساعت برم باشگاه و با اين دستگاهاش کار کنم تا پاهام قوي بشه. تردميل و اين وزنه ها که با پا مي زنن.
چند وقته نتونستم يه فيلم درست و حسابي ببينم. هي روزگار کجايي روزهاي ولگردي و خونه نشيني .. هي ... هي ... هي ....
امروز بعد مدتها با پريسا رفتم خريد کلي خوش گذشت بهمون. کلي ديوونه بازي در آورديم. يعني اگه مامانم ماها رو مي ديد سکته مي کرد.
جيغش هوا بود که دختر به سن شما بايد خانم باشه. بايد سنگين باشه.
همچين اينا رو ميگه که من حس ميکنم يه پيرزن 60 ساله ام.
ديروز با خاله رفتيم بيرون. رفتيم پارک. منو خاله و عمو حميد. انقده خوش گذشت. با اينکه هوا سرد بود اما خيلي حال داد. تو اون سرما چايي داغ خوردن يه مزه اي داشت که نگو. دلم براي مامان اينا تنگ شده. اي کاش مي رفتم ديدنشون. اما خوب با اين اوضاع دانشگاه و اينا که نميشه.
اما تو اولين تعطيلي حتما" ميرم ببينمشون. بزار يکم خلوت عاشقانه اشون و بهم بزنم که يادشون بمونه که يه دختر 25 ساله هم اينجا دارن و به فکر يه ني ني کوچولوي زر زرو نيافتن.
آخ جون 2-3 روز تعطيلم دارم از ذوق مي ميرم. مي تونم بشينم تو خونه واسه خودم عشق کنم.
شامو با عمو و خاله خورديم. چقدر من اين زن و مرد و دوست دارم. عاشقشونم بس که مهربون و خوبن.
ماهانم که چند وقته سرش حسابي شلوغه. به قول عمو آخر با اين کارش خودشو از پا در مياره.
اين پروزه شهرکشون خيلي سنگينه. کار يکي روز دو روزم نيست زمان بره. نمي دونم ماهان چرا انقدر عجله داره براش. واقعا" داره خودشو هلاک ميکنه.
يه وقتهايي ميشه مثل امروز که از صبح ميره و الان که 11 شبه هم بر نمي گرده. من همه کارهاي مربوط به شهرک و تو خونه انجام مي دم. در جريان کامل همه کارها هستم. واقعا" فکر مي کنم اين همه عجله ماهان بي خوده.
هر چند شرکتشون فقط همين يه پروژه رو نداره و چند تا کار ديگه هم دارن. نظرم عوض شد فکر کنم بيچاره ماهان خيلي تحت فشاره با اين همه مسئوليتي که داره.
نمي دونم اين پسر اين همه انرژي و از کجا مياره که با همه اين خستگيها هيچ وقت خنده از رو لبهاش کنار نميره. هميشه مقاوم و پا برجاست. خيلي خوبه که ببيني يه آدم با اين همه مشغله و اعصاب خوردي انقده خوش اخلاقه.
هميشه مردا رو جوري تصور مي کردم که وقتي کارشون زياد ميشه با اخم و دعوا ميان تو خونه. هر چند باباي خودم و عمو اين جوري نبودن. اما يه تصوري دارم ديگه.
بابا هر وقت کارش گير ميکنه يا مشکلي پيش مياد يا خسته که ميشه مياد تو خونه و اخم کرده با هيچکس حرف نميزنه.
اهل بزن و زد و خورد و داد و بيداد نيست اما خوب همون اخمشم رو آدم تاثير مي زاره.
برعکس اون ماهان وقتي مياد تو خونه فکر مي کني انرژي مثبت اومده خونه. بي اختيار خنده رو لبهات ميشينه.
براي هميناست که من عاشق اين خونه و خانواده ام. به خاطر همه خوبيها و حسهاي مثبتي که دارن.
ساعت از 10 گذشته بود که به عمو و خاله شب بخير گفتم و رفتم تو اتاقم. لباسهامو عوض کردم و لب تاپم و روشن کردم. امشب فيلم ديدن حال ميده.
يه فيلم خوب و عشقولانه پيدا کردم و پلي کردم.
با عشق نشستم نگاش کردم. خيل قشنگ بود. يه نيم ساعت 40 دقيقه اي از فيلم گذشت. استپش کردم که برم از پايين خوراکي بيارم. فيلم بدون هله و هوله مزه نميده.
پاورچين پاورچين رفتم تو آشپزخونه و يه بشقاب پر ميوه برداشتم و يه بطري آب گذاشتم روش و همراه يه بسته پفک و يه بسته پاپکورن. همه رو بغل کردم. يه بسته پفکم با دندونم گرفتم.
با ذوق خوراکيا و فيلم خوشحال داشتم ميرفتم سمت پله ها که صداي در و شنيدم. ايستادم بببينم کي اومده تو. دستم پر خوراکي بود . دهنمم بسته. چشم دوختم به در ديدم يکي داره کج و کوله مياد تو خونه. هر قدمي که بر مي داشت اين ور اون ور ميشد انگار زيکزال راه مي رفت. با تعجب نگاش کردم.
يکم که نزديک شد ديدمش. وا اينکه ماهانه پس چرا مثل مستا راه ميره؟؟؟ يعني اين پسره الان از مهموني برگشته؟؟؟؟ نامرد تنهايي رفته منو نبرده بزغاله. اما الان که تازه سر شبه براي مهموني پس اين چرا زود برگشت؟
با دستاي پر رفتم جلوش و با دندونايي که رو پوفکه فشار مي آوردن که نيوفته گفتم: سلام. کجا بودي؟ مهموني بودي؟ مست کردي؟؟؟؟؟
صورتش و نمي ديدم. همپاي قدمهاي کج و کوله ماهان شدم. هي چپکي راه مي رفتم و حرف مي زدم.
من: نامرد منو نبردي چرا؟ خوش گذشت؟ ببينم چقدر خوردي که به اين حالو روز افتادي؟؟؟ بين چه جوري راه ميري. گيج گيجي.....
صداي آروم و بي رمق ماهان بلند شد.
ماهان: حالم خوب نيست.....
رسيده بوديم به پله ها دستش و گرفت به نرده که بره بالا اما انگار جوني نداشت براي بالا رفتن. خم شد و رو همون پله اوليه نشست و سرشو تکيه داد به نرده هاي پله.
مي خواستم برگردم بگم خوب کارد به اون دل و کبدت بخوره کمتر مي خوردي زهر ماري که اين ريختي نشي.
بايد زود تر مي رفت بالا. خوبيت نداشت عمو و خاله گل پسرشون و مست و پاتيل مي ديدن. رفتم سمت اپن آشپزخونه و خوراکيهامو ولو کردم روش. برگشتم سمت ماهان و خم شدم و گفتم: خوب يکم کمتر مي خوردي تا انقدر حالت بد نميشد.
هيچي نگفت. دست انداختم زير بازوش و سعي کردم بلندش کنم بدنش انقده لخت و بي حال بود که سنگين شده بود ماشال.. انقدم که گنده منده شده بود زورم ديگه بهش نمي رسيد. تو تاريکي ديدم چشماش بسته.
بچه پرو رو ببين گرفته همين جا ولو شده خوابيده.
با دست يه ضربه به صورتش زدم.
تعجب کردم. صورتش خيس و داغ بود. قاعدتا" وقتي مشروب مي خوره همون موقع تا يکم بعدش سرش گرمه. اما وقتي حالش اين جوري بد ميشه بايد فشارش بي افته و بدنش يخ کنه نه داغ. اين چرا برعکسه؟؟؟؟
يه ضربه ديگه هم به صورت ماهان زدم. بي حال يه صداي همممم از خودش در آورد.
با دست دو طرف صورتش و گرفتم و سعي کردم کله اشو صاف کنم. نشستم رو پام جلوش. زل زدم به صورتش.
من: ماهان ... ماهان چشماتو باز کن ببينم تو واقعا" چيزي خوردي؟؟؟؟؟ چرا تنت انقده داغه؟؟؟
ماهان همون جور بي حال گفت: ننننه. ...



منبع : bosehashegh[dot]blogfa[dot]com[slash]post-68[dot]aspx

عاشقان رمان رمان هیچکی مثل تو ,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات