تبلیغات

رود استیکس



ماجراهای اساطیری کیخسرو

ویژگی های اساطیری داستان کیخسرو

نام کیخسرو در اوستا haosravah با لقب Kavay و در پهلوی Kayhusraw است، نام خسرو به معنای« خوش نام» است. ( پژوهشی در اساطیر ایران، 195 )

نام کیخسرو در اوستا چندین بار آمده و او یکی از پهلوانان و شاهان بزرگ شمرده شده است.

دکتر آموزگار در خصوص جایگاه اسطوره ای کیخسرو می نویسد: «در اساطیر کهن، با ناپدید شدن کیخسرو، این دوره ی اساطیری به سر می رسد و به همین دلیل از او به عنوان آخرین شاه نام می برند و سلطنت این دوره ی او را به سلطنت جاودانه ی او در پایان جهان وصل می کنند، امّا بعدها گشتاسب، شاه پایان جهان می شود که سلطنت را از کیخسرو تحویل می گیرد.» ( تاریخ اساطیری ایران، 66 )

هم چنان که ملاحظه شد، از آن جا که کیخسرو را آخرین شاه دوره ی اساطیر می دانستند، لذا، سلطنت او را به پایان جهان وصل می کنند و او را یکی از جاودانان می شمارند، که در پایان جهان باز خواهد گشت و وظیفه ی او این خواهد بود که گرشاسپ پهلوان را در دوران سوشیانس، بیدار کند.

پس یکی از ویژگی های اساطیری داستان کیخسرو، نسبت جاودان بودن او است. کریستن سن در خصوص جاودانان، آن را بازمانده ای از یک اندیشه ی کهن می داند که به دوران هند و اروپایی باز می گردد و در مورد آن می نویسد:« اصل موضوع در این عقیده ( جاودانان ) عبارت است از یک اندیشه ی کهن که مخصوصاً در میان اقوام هند و اروپایی رواج داشته و راجع است به قهرمانی که بدون مرگ در خواب ممتدی فرو رفته و در روز بلا و محنت عالمیان، از جای برمی خیزد تا ملّت خود را به جانب پیروزی هدایت کند. نقش ظهور در دوره ی آخرالزمان و کوشش در نجات عالم را در تاریخ آیین زردشتی قدیم و تاریخ داستانی ایران، به افراد مختلفی نسبت داده اند. مفسران این افراد مختلف را از لحاظ تقدّس عدد هفت، در یک دسته ی هفت نفری منحصر کرده و مذکور داشته اند، لیکن چون عدد جاودانان مذکور در موارد مختلف اوستای عهد ساسانی از این حد متجاوز بوده، ناگزیر در کیفیّت تشکیل دسته های هفت نفری میان آنان، اختلاف قول افتاد. مولّف بندهشن به عدد هفت توجه نکرده بلکه نخست در بندهای ( 5- 4 )، شش تن را که از شش جای معین هستند نام برده، سپس در بند  ( 6 )، سام یعنی کرساسپ را که وظیفه ی او در دوره ی آخرالزمان معین و مشخص است، ذکر کرده است.» ( کیانیان، 81- 80 )

هم چنین در جای دیگری از همین کتاب می نویسد:« روایت فناناپذیری و رهایی جهانیان، مربوط به زمانی کهن است، زیرا در یکی از قسمت های بسیار کهن اوستا، ( یشت13، بند62- 61 )، به نگاهداری جسم کرشاسپ به وسیله ی 99999 فروشی اشاره شده است و در این افتخار، کرشاسب با سه نطفه ی زردشت که از آن ها سه نجات دهنده ی بزرگ عالم پدید خواهد آمد، شریک است.» ( كيانيان، 151 )

در خصوص جاودانگی کیخسرو، کریستن سن، آن را تحت تأثیر داستان « ییم » ( جمشید ) می داند و در این خصوص می نویسد:« در داستان سلاطین، سه نکته ی مهم که بنای آن ها، در داستان « ییم » دیده می شود به طور اخص نفوذ کرده و با تغییر شکل هایی باقی مانده است: اوّل آن که پهلوان، مواهب الهی خود را بر اثر ارتکاب گناه بزرگی از دست  می دهد. این امر در شرح داستان کی اوس، کرشاسپ و افراسیاب ملاحظه می شود.

دوم موضوع بنای کاخ عجیب و شگفت انگیزی در زیر زمین یا بر فراز قلّه ی کوه یا در محل دور دست که نزدیک شدن به آن دشوار باشد است. هفت کاخ کاوس در البرز، کنگ دژ که سیاوش بنا کرده بود و کیخسرو آن را نظم داده و اداره نموده بود و کاخ زیر زمینی افراسیاب نمونه ای از    آن ها هستند.

سوم موضوع جاودان بودن و وظیفه ای است که هر یک در رستاخیز عالم انجام خواهند داد و در این امر، جاویدانانی مانند کی اپیوه، کی خسرو، کرشاسپ، پیشیوتن ( پشوتن )، یکسانند.

دسته ی دیگر موهبت بی مرگی را که اهورامزدا بدانان داده بود از دست داده اند و از آن دسته اند: کی اوس( کاوس )و افراسیاب تورانی.» ( کیانیان، 154- 153 )

هم چنین در خصوص بنای آتشکده ی آذرگشسب به وسیله ی کیخسرو می نویسد:« اشارات مربوط به استقرار سه آتش مقدس به وسیله ی کیخسرو و گشتاسب هم از جمله تعبیرات علمای زردشتی است که به قصد قدیم شمردن آتشگاههای عهد ساسانی انجام گرفته است. یعنی علمای دینی خواسته اند از این راه آتشکده هایی را که در دوره ی ساسانیان ایجاد شده بود را به زمان های بسیار کهن تری نسبت دهند تا مبنای اعتقاد مردم نسبت به آن ها سست نشود.» (همان، 155 )

و داستان حیله ی کیخسرو در زمان کودکی برای رهایی از بداندیشی افراسیاب را از مواردی می داند که در شاهنامه وجود دارد ولی در مأخذ دیگر مشهود نیست و معتقداست که شاعر آن را از مأخذ خاصی بدست آورده است. ( رك، همان، 167 )

دكتر صفا نیز در خصوص، داستان سفر کیخسرو در شاهنامه می نویسد:« داستان سفر کیخسرو به جهان باقی، چنان که در شاهنامه می بینیم، لاشک، اثر و یا صورت منقلب و واژگونه ایی از حدیث جاویدان بودن کیخسرو در اوستا و آثار پهلوی است.»( حماسه سرایی در ایران، 523 )

   ۱- نکات مشترک داستان کیخسرو با اساطیر یونان

 ۱-۱- ماجرای جاودانگی قهرمان

یکی از نکات مشترک داستان کیخسرو با اساطیر یونان، موضوع جاودانگی اوست که در اساطیر یونان، قهرمانانی چون هركول و آشيل دارای چنین ویژگی هایی هستند.

هركول که از هم بستری زئوس با آکلمن شکل می گیرد و از سوی پدر از نژاد خدایان است، با پوشیدن لباسی که به خون سنتور آمیخته است، چنان دچار رنج و عذاب می شود که: بعد از گرفتار شدن به رنج پوشیدن آن جامه، به قله ی کوه اوتا[1] میرود و تلی از هیزم فراهم می آورد و با خفتن بر تل هیزم، از فیلوکتت[2]، خادم خویش، می خواهد با گرفتن تیر و کمان او بر تل هیزم، آتش برافروزد و او را به آتش بکشد. در روایتی دیگر، هركول به المپ صعود می کند و در ماجرای خفتن بر آتش به هیأت عقابی از آتش پر می کشد که عقاب نماد زئوس و زئوس پدر هركول است. هركول در این روایت با مادر خوانده ی خویش، هرا، آشتی و با هبه[3]، ساقی خدایان، ازدواج می کند و در شمار نامیرایان قرار می گیرد. ( شناخت اساطیر یونان، 163 )  

آشيل نیز فرزند تتیس[4] و پله است که در روایتی، خدایان پله را با نامزد کردن تتیس برای همسری او پاداش می دهند. در این روایت، زئوس و پوزئیدون دوستدار تتیس هستند، امّا به سبب وحشت از سخنان پیش گویی که گفته است، فرزند زئوس و تتیس، جای زئوس را می گیرد، از این عشق چشم پوشی و او را به پله وا می گذارد. در مراسم ازدواج پله و تتیس خدایان شرکت         می جویند و استرایف بدان دلیل که بدین جشن دعوت نشده، سیبی زرّین را که بر روی آن عبارت       « برای زیباترین » نوشته شده است، به میان جمع می افکند و منازعه برای تملّک این سیب، یکی دیگر از علّت های نبرد تروا است.

تتیس، پیش از زادن آشیل، شش فرزند دیگر خود و پله را به سبب افکندن در آتش یا انداختن آن ها در دیگ آب جوشان در سودای جاودان کردن، نابود می کند. پس از زادن آشیل، هنگامی که تتیس برای جاودان کردن فرزند، در حال انداختن او به آتش است، پله فرزند را می یابد و تتیس از کار همسر خود آزرده و به دنیا بازمی گردد و پله نیز، پاشنه ی پای آشیل را با استخوان پای غولی تندرو، مرمت می کند. در روایتی دیگر، تتیس، آشیل را در رود استیکس[5] یا رود جاودانگی فرو برده و همه ی تن آشیل، جز پاشنه ی پای او را رویین و نامیرا کرده است که فرو کردن آشیل در رود استیکس، گویی روایتی است که بعدها به روایت اصلی افزوده شده است، و کار پله در مرمت پای پسر، بدان دلیل است که پاشنه ی پای آشیل در آتش سوخته است ( شناخت اساطیر یونان، 199- 197 )  

با وجود رویین تنی آشیل، پاریس به یاری آپولو، آشیل را در دروازه ی اسکایی، با زدن تیر به پاشنه اش، از پای انداخت و کشت. برای گرفتن جسد آشیل جنگ سختی در گرفت. در آن هنگام که اودیسئوس برای پراکنده ساختن تروایی ها می جنگید، آژاکس توانست جسد آشیل را بردارد و زیر باران شدید تیر سربازان تراوایی به سوی کشتی های یونانیان ببرد. یونانیان، جسد آشیل را سوزاندند، ولی با وجود این، تتیس، جسد آشیل را از روی عماری سوزاندن مردگان برداشت و آن را با خود به جزیره ی سفید در دریای سیاه برد و در آن جا، جاودانه زندگی می کند. ( اساطیر جهان، 156 )

در سرود یازدهم ادیسه نیز می بینیم، هنگامی که اولیس به جهان مردگان سفر می کند روان آشیل و هركول را در آن جا می بیند که روان آشیل در میان مردگان فرمان روایی می کند و در خصوص هركول نیز می نویسد: پس از او هركول را دیدم یا بهتر بگویم، شبح وی را، زیرا که وی در انجمن خدایان جاودانی، از سور بهرمند است و هبه، دختر زئوس و هره که پای افزارهای زرّین دارد، از آن او هستند. مانند شب تیره، کمان خود را برهنه به دست داشت و به همه جا نگاه های بیم انگیز می کرد و چنان وانمود می کرد که تیر خواهد انداخت.( ادیسه، 261 )

نمونه ی دیگر این جاودانگی، سرزمین نیک بختان است که در روایت هزیود بدین گونه به آن اشاره شده که: پس از آن، زئوس چهارمین نسل آدمی زادگان را آفرید که به نژاد پهلوانان شهرت یافتند. این آدمیان نجیب تر و پرهیزکارتر از آدمیان نژاد نقره ای یا برنزی بودند. شماری از آن ها در جنگ تروا و جنگ های دیگر کشته شدند، ولی زئوس بازماندگانشان را درجزیره های پر برکت آن سر دنیا جای داد. پهلوانان هنوز در آن جا هستند و در امتداد سواحل « اوسه آنوس » ( اقیانوس )، در سرزمینی زندگی می کنند که سالی سه بار میوه هایی چون عسل شیرین به بار می نشاند. هیچ درد و رنج و اندوهی در دلشان راه نمی یابد. کرونوس که زئوس او را از بند تارتاروس رهانیده بر آن ها فرمان می راند. ( اساطیر جهان، 50 )  

با توجه به مواردی که در خصوص جاودانگی در اساطیر یونان ملاحظه شد، نکته ی مشترکی که وجود دارد، این است که پهلوانان و قهرمانانی که به جاودانگی می رسند یا از نژاد خدایان هستند، یا به نسلی تعلق دارند که از هر گونه عیبی منزه هستند، چنان که در روایت هزیود نیز می بینیم، نژاد پهلوانان، نژادی شمرده می شود که از مردم نسل نقره و برنز، بهتر و پاک تر هستند. در خصوص کیخسرو نیز چنین پیشینه ای وجود دارد و او پهلوانی پاک و دادگر است و حتّی قبل از تولد نیز    می بینیم که فروشی او، ایزد نریوسنگ را از مرگ کاوس باز می دارد. امّا تفاوت هایی ملاحظه می شود، مورد اوّل آن است که قهرمانان یونان، به خصوص هركول و آشيل، پس از مرگ خود جاودانه می شوند، در حالی که در مورد کیخسرو به مرگ او اشاره ای نمی شود، بلکه او به شکل مرموزی از نظرها پنهان است. مورد بعدی اختلاف در هدف این جاودانگی است که به بینش در اسطوره در خصوص پایان جهان باز می گردد، در اساطیر یونان هدف از جاودانه شدن تنها آسایش و راحتی قهرمان است و توجهی به پایان جهان ندارد. در حالی که در اسطوره ی ایرانی، هدف جاودان شدن، تلاش در نجات آدمیان در پایان جهان است که به یاری قهرمان جاودانه شده، انجام خواهد شد.  

۲-۱- نقش سوگند و وفاداری به آن

نکته ی دیگر مورد اشتراک در داستان کیخسرو با اساطیر یونان، نقش سوگند است. در ماجرای اسیر شدن پیران به دست گیو، می بینیم زمانی که گیو قصد کشتن پیران را دارد، کیخسرو او را از این کار برحذر می دارد و به او می گوید:

3387- کنونش بسوگند گستاخ کن
               

 

بخنجر ورا گوش سوراخ کن
     ( شاهنامه، ج3، 222)

 

پس گیو هم، دو دست پیران را می بندد و او را بر روی اسب می نشاند و او را سوگند        می دهد که فقط زن پیران این بندها را باز کند و پیران نیز به این گفته عمل می کند. این ماجرا ناشی از اهمیت و احترام فوق العاده ای بود که گذشتگان برای سوگند قایل بودند و این عمل در اساطیر ایران در موارد گوناگونی تکرار شده است. در اساطیر یونان نیز احترام به سوگند و وفاداری به عهد و پیمان به چشم می خورد چنان که در سرود اوّل ایلیاد می بینیم، زمانی که بین آشيل و آگاممنون، اختلاف در می گیرد، آشيل به چوبدست خود سوگند می خورد که هرگز در جنگ شرکت نکند، مگر آن که مردمان تروا قصد سوزاندن کشتی های او را داشته باشند و با توجه به همین سوگند است که در سخت ترین شرایط هم در جنگ شرکت  نمی کند. هم چنین زمانی که تتیس مادر آشيل به نزد زئوس می رود و از او می خواهد که به خاطر عملی که آگاممنون در مورد پسرش انجام داده است، مردم تروا را یاری برساند در جواب اصرارهای تتیس، زئوس به او می گوید: اکنون برای آسودگی خاطر تو با اشاره ی سر، درخواست ترا می پذیرم و بدین گونه گمان دارم سخن مرا باور خواهی داشت، چه اشاره ی سر بالاترین گروگانی است که من می توانم در میان خدایان برای تضمین گفته ی خویش بدهم. چون نویدی که با اشاره ی سر من توأم باشد، نه بازگشت خواهد داشت و نه هرگز بیهوده و فریبنده خواهد بود. ( ایلیاد، 69 )  

هم چنین در سرود نوزدهم ایلیاد می بینیم که در لحظه ی تولد هرکول، زئوس، با سرافرازی در انجمن خدایان گفته بود: ای خدایان و ای الهگان، رازی را که نمی توانم در دل خود نگاه دارم، بشنوید. ایلیتی ها[6] که زایمان ها را پیش گویی می کنند، امروز پهلوانی را به جهان خواهند آورد که از خون من خواهد زاد و او همه ی مردم همسایه را پیرو فرمان خود خواهد کرد. هرا به او پاسخ داد، تو فزونی می جویی. ای خدای اولمپ، با سوگندی ناشکستنی باز گوی، کودکی که در این روز در میان آدمی زادگان فرو می افتد، از خون تو زاده است و همه ی مردم همسایه را پیرو فرمان خود خواهد کرد. زئوس هیچ باک نداشت و این سوگند هراس انگیز را به زبان آورد و کیفر آن را دید.  ( ایلیاد، 589 )  

در سرود پنجم ادیسه نیز می بینیم، هنگامی که خدایان خواهان بازگشت اولیس به سرزمین خود هستند، کالیسپو، فرشته ی دریا، که اولیس را در نزد خود نگهداشته بود، از اولیس  می خواهد که بر تخته بندی بنشیند و آن جزیره را ترک کند امّا اولیس به او می گوید: امّا من نمی توانم به ناخواه تو بر تخته بندی بنشینم، مگر آن که خود ای الهه، سوگند بسیار یاد کنی که اندیشه ی دیگری برای بدبختی و نابودی من نکرده باشی. این سخنان، کالیپسو را به لبخند واداشت، سپس سوگند یاد کرد و گفت: اینک زمین، آسمان پهناور، آب رودخانه ی استیکس را که در زیر پای ما روان است، گواه می گیرم که هیچ اندیشه ای برای بدبختی و نابودی تو ندارم. ( ادیسه، 114 )  

به این ترتیب در هر دو فرهنگ می بینیم که چنان عظمتی برای سوگند و عهد و پیمان قائل هستند که حتّی در سخت ترین شرایط نیز کسی حاضر به شکستن آن نیست. چنان که در داستان رستم و اسفندیار نیز می بینیم که دو پهلوان عهد بسته بودند که فقط دو نفری به مبارزه بپردازند و کس دیگری در جنگ دخالت نداشته باشد، رستم وقتی خبر کشته شدن فرزندان اسفندیار به دست فرامرز و زواره را می شنود، حاضر می شود که فرزند و برادر خود را برای مجازات به دست اسفندیار بسپارد، امّا اسفندیار آن را نمی پذیرد.

۳-۱- جایگاه خواب و رویا

در داستان کیخسرو می بینیم، گودرز در جریان خوابی که دیده بود، از وجود کیخسرو آگاه   می شود و به همین دلیل است که فرزند خود گیو را برای جستجوی این پادشاه به سرزمین توران   می فرستد. در داستان زال نیز، شبیه چنین ماجرایی وجود دارد و سام که کودک شیرخواره ی خود را بخاطر سپیدی موهایش در بیابان ها رها کرده بود، در جریان خواب هایی که دیده بود از زنده ماندن فرزند خود آگاه می شود و به همین خاطر برای جستجوی فرزند خود به البرز کوه می رود و این امر حاکی از اهمیت داشتن خواب و رویا در نزد شاهان و بزرگان است به گونه ای که آن را امری مسلم و حتمی می دانستند. در اساطیر یونان نیز خواب و رویا، چنین جایگاهی دارد و پادشاهان آن را امری مسلم و حتمی می دانستند چنان که در سرود دوم ایلیاد می بینیم، زمانی که زئوس به درخواست تتیس قصد تنبیه یونانیان را دارد خواب را بر آگاممنون می گمارد و به او می گوید: «ای رویای شوم، رهسپار شو و به کشتی های مردم آخایی برو. چون به سایبان آگاممنون فرزند آتره رسیدی، پیغامی را که به تو می دهم بدو ببر. به او بگوی که ای زاده ی آتره، بشتاب و مردم دلاور آخایی را سلاح بپوشان و همه را در صف کارزار بفرست. اکنون هنگام آن رسیده است که بتوانی شهر بزرگ تروا را بگشایی. خداوندان و جاودانان و ساکنان اولمپ، دیگر در این باره رأی مخالف ندارند. ( ایلیاد، 77 )

و بر اثر همین خواب بود که یونانیان به مردم تروا حمله می کنند و نه تنها پیروزی بدست   نمی آورند، بلکه عده ی زیادی از آن ها کشته می شوند.  


[1] - Oeta

[2] -Philoctet

[3] -Hebe

4- تتیس- الهه ی دریا .

[5] -Styx

1- -Ilythi الهگان درد و زایمان.



منبع : asatir-shahname[dot]blogfa[dot]com[slash]post-21[dot]aspx

اساطیر شاهنامه, نقاشی های ماندگار آثار نقاشی , متفرقه یونان باستان, شیرین ادب ویژگی های اساطیری , دانستنیها هوش برتر اسکندر , همه جور مطلب مطالبی در مورد , ایران گذشته آشیل,

تبلیغات


تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات