تبلیغات




خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

آیا میدانید برترین عینک سال 2014 نزد افراد معروف همین عینک است ؟

انتخاب آرمین 2afm ، سیروان خسروی ، کیم کارداشیان ، ریحانا ، علیرضا حقیقی و... می باشد

خرید عینک آفتابی Louis Vuitton با قیمت ارزان

تحویل رایگان به سراسر ایران | پرداخت هزینه درب منزل پس از تحویل کالا

لینک خرید عینک لویی ویتون توضیحات عینک لویی ویتون



عينك خلباني شيشه جيوه اي

glassesRayBan

عينك خلباني شيشه جيوه اي

عينك Ray Ban

به همراه كيف عينك

محصولي متفاوت و منحصر بفرد از كمپاني rayban

با قابليت بازتاب 90 از اشعه هاي مضر افتاب

طراحي برتر ويژه سال 2013

عينك فوق اسپرت با طراحي جديد

شناخته شده به عنوان عينك محبوب هنرپيشگان



روش خريد: براي خريد پس از کليک روي دکمه زير و تکميل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل يا محل کار تحويل بگيريد، سپس وجه کالا و هزينه ارسال را به مامور پست بپردازيد. جهت مشاهده فرم خريد، روي دکمه زير کليک کنيد.

قيمت فقـط : 28.000 تـومان


دانلود آهنگ جدید داريوش به نام سيصد گل سرخ



فكر رنگين صائب

بخارا سال چهاردهم شماره 85 بهمن - اسفند 1390

فكر رنگين صائب محمدابراهیم باستانی پاریزی

در چراغِ ديده اى و ، آب روغن می شود

بخت چون باشد، چراغ از آب روشن می شود

صائب

نمی دانم، بعد از چهارصد سال، اگر صائب سر از خاك در می آورد و سرى به كانادا می زد

و می ديد هرلحظه هزاران مگاوات برق از آبشار نياگارا می گيرند، و شهرهاى سه ميليونى

را با آن روشن می کنند، و حتّى به آمر یکا ( نيويورک ) هم برق صادر می کنند آن وقت،

در باب اين شعر خود چگونه قضاوت می کرد؟ و به راستى، آيا تصوّر می کرد كه روزگارى

خواهد رسيد، كه از آب، نور هم بگيرند، سوخت هم بگيرند، روغن هم بگيرند و خانه هاى

يخ زده اسکيموها را هم گرم بكنند؟ آرى:

 بخت چون باشد، چراغ، از آب روشن م ىشود.

یک جاى ديگر صائبِ صائب كلام صاحب ديوان صدهزار بيتى گويد:

چه پروا، داغ من، از ديده هاى شور می دارد؟ چه باك از دامن افشانى، چراغ طور می دارد؟

اگر چشم شما خواننده ى‏ عزيز، شور نبوده باشد می خواهم بگويم چهارصد سال پيش،

ميرزا محمّدعلى صائب تبريزى، در محلّه هاى عبا س آباد اصفهان، و زمان شاه عباس، به همان

چيزى دست يافته بوده است كه چهل پنجاه سال پيش، ميرزا عبّاس سر بيشه اى، در سربيشه ى‏ بيرجند، بدان دست يافته بود. يعنى اوّلين چراغ طورى را به بيرجند وارد كرده بود.))) مگر

اينكه اين را از كرامات صائب بدانيم كه چهارصد سال پيش، كي پي شبينى در مورد چراغ

1( در باب چراغ طورى ميرزا عباس سربيش هاى، رجوع شود به مقاله نگارنده در روزنامه اطلاعات مورخ دى 1380

. ش. / 13 ژانويه 2002 م، و نون جو، چاپ ششم، ص 411

108

طورى مقاوم در برابر باد و طوفان، به خاطر راه م ىداده است.)))

ديوان صائب، آن قدر در آن مضمون ريخته است كه هركس بخواهد بايد كوچك و بزرگ

كند و خوب و بد كند  سپس دست چين كند، و هيچ وقت دست خالى باز نخواهد گشت.

نيمكره ی چپ ادب

شناخت صائب، در تاريخ ادبيّات ايران، هنوز آغاز نشده است. یک وقت در یكي از

سخنرانی هايم، در شيراز كه براى تجليل از آقاى دكتر اقتدارى، براى تحقيقات او در باب

خليج فارس فراهم آمده بود من گفتم: همانطور كه دنياى علم، هنوز نيمكره چپ مغز آدمى

را نشناخته، و آدميزاد هركار می کنند تنها به نيروى استفاده از نيمكره راست مغز است و درواقع

نيمكره چپ مغز قرنها و هزارهاست كه هم چنان خاموش و در خواب است )و البّته واى

به روزى كه اين نيمكره هم از خواب هزار ساله بيدار شود و به كار افتد(، بارى، گفتم: از

جهت جغرافيا یي، سواحل جنوب ايران هم همين حكم را دارد، تاكنون ايران، فقط نيمى از

دو هزار يكلومتر ساحل جنوبى خود را شناخته و از آن استفاده كرده، و آن نيمه ى‏ سواحل

از آبادان تا بندرعبّاس است كه همه بنادر مهم ايران، مثل بندر آبادان و معشور (ماه شهر) و

بندر ريگ و بندر بوشهر و كُنگ و بستك و سيراف و بالاخره بندرعبّاس، در جزء آ نهاست.

و هزار كیلومتر ديگر كه از بندرعبّاس تا پسابندر چابهار و طيس و گواتر باشد درواقع به كلى

ناشناخته و راكد مانده و مثل نيمكره چپ مغز عاطل و باطل و بی مصرف افتاده است.)))

اينك درين مقدّمه می خواهم عرض كنم كه در كلّ تاريخ ادبيّات ايران، كه ما سبك

خراسانى ( تركستانی ) و سبك عراقى، و سبك هندى را طبق تقسي مبندى معهود خود

برگزيده ايم، تاكنون در باب دو سبك اول تحقيقات بسيار شده و گويندگان و سرايندگان

و منتقدان زبان فارسى عموما در خصوص دو سبك تركستانى كه فردوسى و انورى فرد

شاخص آن هستند، و سبك عراقى كه سعدى و حافظ و نظامى و سلمان و كمال اسمعيل

بدان منتسب هستند، بارها و بارها تحقيق كرده و كتاب نوشته و شعر گفته و موشكافى

كرده اند، امّا در باب سبك هندى كه در واقع نيمكره چپ مغز ادبيّات زبان فارسى است

تحقيقات چندان مفصّل نيست، و حتّى گاهى اظهار كم لطفى نيز در حق اين سبك و صاحبان

اين سبك كم و بيش شده است.

حال آن كه، اگر اند ىك عميق شويم و واقعا به ادبيّات غنى اين سبك و اين عهد كه مختصّ

عصر صفوى و زنديّه است بپردازيم، خواهيم ديد كه نه تنها از نيمكره راست مغز ادبى ما

چيزى كم ندارد بلكه چيزى برسرى و اضافه هم دارد  سب ىك كه نمونه شاخص و نماينده

1( البته نفرمائيد كه باستانى پاريزى هنوز آتش موسوى كوه طور را با چراغ طورى ميرزا عباس تفاوت نم ىگذارد،

آن را به حساب كي تجاه لالعارف بگذاريد. هردو چراغى هستند كه با باد دامن اين و آن خاموش نم ىشوند.

2( و به همین دلیل چند سال پیش، پیشنهاد کرده بودم لااقل راه آهن را که آنروزها به هم رسیده بود  قبل

از زاهدان  از بم به جاسک برسانید که لااقل دو دریا را به هم متصل کند: خزر و عمان را.

109

برتر آن، صائب تبريزى است.

اينكه گفتم نيمكره چپ مغز ادبى ايران سبك هندى است، اغراق نيست: اولاً از جهت

كميّت، كافى است، تنها به كي‏ مورد اشاره كنم و آن اينكه تنها حرف الف غزليّات صائب بيش

از تمام غزليّات حافظ است.))) حالا ديگر، كلّ كليّات صائب كه خود او هم از بازنويسى و

ضبط كي دوره كامل آن عاجز بوده است م ىماند به جاى خود  اين كي مورد. تازه صائب

ىكي از غزلسرايان سبك هندى است ده ها تن ديگر مثل او، كه حزين لاهيجى باشد و كليم

كاشى باشد و طالب آملى باشد و عرفى شيرازى باشد و چغندر بزرگ ته ديگ يعنى بيدل

دهلوى باشد م ىماند بهك‏نار.

. 1( درخت جواهر، ص 161

• دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی )عکس از علی دهباشی(

110

درخت ليموى ميناب

اگر كسى ادّعا كند كه من تمام ديوان صائب را خوانده ام بشنويد و باور نكنيد  مگر

اين كه طرف سادات ناصرى باشد؛ هم چنانكه اگر آدم سى چهل ساله اى گفت كه من دوبار

شاهنامه را دوره كردم باز هم من كه باور نم ك‏ىنم، شما هم باور نكنيد مگر اينكه حريف

مل كالشعراء بهار باشد.

اما هيچك‏س نيست كه ديوان صائب را بگشايد و بالاخره بيتى يا مضمونى ب هدلخواه خود

در آن پيدا بكند. در مقام تشبيه م ىتوانم بگويم كه ديوان صائب، مثل درخت ليموى ميناب

است  درختى كه گاهى تا ده هزار دانه ميوه م ىدهد و چون هواى آنجا خوش است در

چهار فصل هم ميوه م ىدهد.))) خود ميناب ىها م ىگويند هر وقت آدم دست در درخت ليمو

ببرد، دستش خالى بيرون نخواهد آمد. در ديوان صائب هم كسى نيست كه لااقل كي مضمون

مطابق ميل خود در آن پيدا نكند.

كي جاى ديگر من گفت هام و متأسّفانه فراموش كرد هام كجا؟ ب ههرحال گفته ام: وقتى شعر

خوبى از سبك هندى م ىخوانم  اگر كسى پرسيد: از يكست؟ و واقعا گوينده آن معلوم

نباشد، من بلافاصله م ىگويم: از صائب است  مگر آن كه خلاف آن ثابت شود. و مبناى اين

قضاوت چشم بسته ام هم اين است كه صائب، اصولاً مادّه الموادّ سبك هندى است، و بهترين

اشعار را او، و تنها او، در سبك هندى سروده است و اگر ديگران هم شعر خوبى درين سبك

داشته باشند همه م ىدانند كه بيشتر آ نها ريز هخوار خوان صائب هستند و البتّه هركدام شعر

خوبى گفته باشند به نام آ نها باقى خواهد ماند، پس، درصد اينكه شعر خوبى باشد و گوينده

آن معلوم نباشد اينكه صاحب آن صائب بوده باشد آرى، درصد آن خيلى بالا م ىرود و امروز

حساب احتمالات ىكي از مهمّترين موارد تشخيص و تصمي مگيرى است. پس، دوستان عزيز،

هرجا شعر سبك هندى خوبى شنيديد و صاحب آنرا نشناختيد بدانيد كه آن شعر از صائب

است مگر آن كه خلاف آن ثابت شود.

سبك هندى

اينكه گفتم همه ديوان هاى صائب را كسى ب هطور كامل نخوانده، نفى اين موضوع را

نم ك‏ىند كه به هرحال بسيارى كسان با سبك هندى، و خصوصا صائب آشنا هستند.

البتّه ما استادان بزرگى داشت هايم كه روى سبك هندى كار كرده اند، مرحوم اميرى فيروز

كوهى ىكي از شاخص ترين آ نهاست و خود نيز در كمال استادى ب ههمين سبك شعر

م ىگفت. مرحوم احمد گلچين معانى ىكي ديگر از استادان نامدارى است كه در سبك هندى

تحقيق و تعمّق بسيار دارد، و خود نيز در همين سبك ب هخوبى شعر م ىسرود. علاوه برآن، او

در تاريخ ادبيات ايران، خصوصا، ادبيّات عصر صفوى، تحقيقات بسيار كرده بود و تاريخچه

1( ميناب هم جزء نيمكره چپ مغز درياى جنوب ايران است  يعنى آن هزار يكلومترى كه هنوز شناخته

نشده مثل بندر جاسك.

111

روابط ادبى ايران و هند در كف دست او چون آينه روشن م ىنمود و شناخت ادبيّات تطبيقى

ايران و هند در دست او چون موم نرم بود، و كتب و مقالات بسيار درين باب نوشته است.

استاد فاضل مرحوم ديگر، احمد سهيلى خوانسارى مردى هنرور و خوش خط و خوش

كلام و تاريخ دان، در همين سبك كار م ك‏ىرد و پيشاهنگان اين سبك را ب هخوبى م ىشناخت.

مرحوم دكتر سادات ناصرى، در ميان دايره اى از نسخ ههاى خطى صائب، جان سپرد. ده ها تن

ديگر هم بوده اند كه درين راه قلم و قدم زد هاند و من نام آن ها را فراموش كرده ام و البتّه اين

جا هم جاى تحقيق اين امر نيست.

مقصود اين است كه تحقيق در باب سبك هندى بى سابقه نيست، آنچه من گفتم، مقصود

كمى آن نسبت بهك‏ميّت حجم كلّى سرمايه ادبى سبك هندى است  درست به تناسب اندازه

سطح اقيانوس هند است و وسعت گذرگاه تنگه هرمز. پس هنوز، كارهاى نكرده بسيار

است....

زايند هرود دوم

ىكي از آرزوهاى من هميشه اين بوده كه چند تن استادان و فضلاى آذربايجان و دانشگاه

تبريز ، با فضلاى اصفهان و دانشگاه اصفهان هم عهد شوند، و كي مركز صائب شناسى در

تبريز يا اصفهان پديد آورند، و همه تحقيقاتى را كه در باب سبك هندى عموما، و سبك

بخوانم خصوصا، » صائب هندى صاحب « صائب تبريزى كه من دلم م ىخواهد آن را سبك

انجام م ىشود چه در ايران چه در هند و افغانستان، چه در تر يكّه، و چه در سرزمي نهاى

اروپا ىي و غربى، هرجا كار كه م ىشود، جمع كنند و فيش كنند و در اينترنت وارد كنند، و

در اختيار اهل تحقيق بگذارند.

اين واقعا از افتخارات آذربايجان و تبريز است كه شاخص و نماينده تمام و كامل كي

سبك بزرگ ادبى ايران و در واقع نماينده چهارصد سال تاريخ ادبى ايران از مجموع كي هزار

سال تاريخ ادب فارسى كه داريم  يعنى حدود نصف آن  اختصاص پيدا م ك‏ىند به كي‏ آذربايجانى، و بهتر بگويم كي تبريزى، كه صائب نام دارد و هرچند اصلاً در اصفهان به دنيا

آمده اما نطفه او در تبريز بسته شده بود. او قسمت عمده عمر را در اصفهان گذرانده، و آخر

كار هم در كنار زايند هرود ب هخاك رفته و همه قبول دارند كه:

 كلك صائب، اصفهان را، زنده رودى ديگر است...

با همه اين ها، او صائب اصفهانى نيست، صائب كرمانى هم نيست كه من در مدح او

اغراق بگويم، سبك خراسانى هم ندارد، او صائب تبريزى است. او از تبارزه اصفهان است.)))

1( كي نوع جمع داريم در فارسى كه ظاهر عربى دارد ولى اصلاً عربى نيست، چون ماد هالموّاد آن كه مفردش

باشد غيرعربى است. و آن نسبت قومى و محلّى را م ىرساند و من چند نمونه عجيب آن را بازگو م ك‏ىنم: شيارزه

= شيراز ىها، كرامنه = كرمان ىها، لنادنه = لندن ىها، كرامخه = شيخ ىهاى حاج محمد محمد كريم خانى كرمان،

تراكمه = تركمان ها، ارامنه = ارمن ىها، افاغنه = افغان ىها. براهمه؛ برهمائ ىها، و دهها نوع اين كلمات. و یک بار

خوانده بودم. » افاشره « هم ایرج افشار را از

112

شد هاند دليل جالبى دارد. مليحاى » اصفها نگير « اينكه چه شده كه خانواده صائب تبريزى

سمرقندى در تذكره مذكرالاصحاب كه به سال 1093 ه / 16 82 م تأليف كرده، م ىنويسد:

امّا، ميرزا صائبا، در اصل تبريزى بوده، و محمّد على نام داشته. در تاريخى كه شاه عبّاس «

صلاى كوس جهانگيرى زده، و لواى شهريارى افراخته، و سكّه فتح و فيروزى به نام خود

خوانده، تسخير مملكت تبريز ]را وجهه همت خود ساخته[، امر كرده كه هزار خانه مردم

از بلده مذكور خارج گرديده، و مأمور به دخول دارالسّلطنه اصفهان شود، و از دروازه دشت

تا ب هدروازه چهار باغ، مقرّر بود مقام غنود خود را مقرر دانند و هر كي خانوارى بناى رنگين

و طرح دلنشين را رنگ بريزند... رفيع ترين عمارات و وسيع ترين اين سراها، دولتخانه ميرزا

(((»... صائب است... الحال كُّل آن مقام عالى اساس به عبّا سآباد مشهور است

شاه عبّاس چند بار تبريز را از چنگ عثمان ىها در آورده، زيرا، اصولاً بعد از جنگ

چالداران، در بيشتر ايّام سلطنت طولانى شصت و چند ساله شاه طهماسب تبريز و حتى،

قسمت عمده آذربايجان در دست عثمانيها بود، و چون خود شاه طهماسب بچه جنگ

چالداران بود از روياروئى با قشون مجهز عثمانى اجتناب م ك‏ىرد، و نخستين بار هم كه كي

وزير كرمانى )ميرزا محمّد خبيص (ى، زمان پسرش سلطان محمّد خدابنده بدون مطالعه به

آذربايجان لشكر كشيد، و در قراباغ ب هسختى از عثمان ىها شكست خورد ) 986 ه / 15 79 م(

و وزير كرمانى هم در همان آذربايجان دق کرد و درگذشت.))) و ده سال بعد كه شاه عباس

پسر سلطان محمّد خدابنده براوضاع مسلّط شد، مدّ تها ب هتح يكم موقعيّت داخلى خود

پرداخت. او ابتدا با عثمان ىها صلح كرد، تا بالاخره به سردارى قره چقاى خان، تبريز را نجات

داد  ب هصورت كي شهر سوخته، و بنابراين احتمالاً مهاجرت خانوادۀ صائب بايد در 1012

ه / 16 03 م. صورت گرفته باشد و با محاسباتى كه كرده اند تاريخ تولّد صائب نيز در حدود

همين سال روى داده است.)))

مقدّر چنين بود كه فرزند اين خانواده در طىّ عمر طولانى خود، و با جهان بينى كه پيدا

كرده بود صاحب سب ىك شود كه در تاريخ ادبى ما به سبك هندى معروف است، و چنانكه

گفتيم ىكي از محك مترين ستو نها و پاي ههاى ادبى ايران است. و چه قدر دلم م ىخواهد كه

بخوانم. » سبك صائب هندى « اين سبك را

درين جا من قصد ندارم در باب وجه تسميه سبك هندى سخنى بگويم، استادان بزرگ تر

از من:

سخن هرچه بايست، خود گفته اند برو بار معنى همه رُفته اند

1( از مجلّه وحيد، سال 1346 ش. 1967 م، ص 32 ، مقاله پروفسور عبدالغنى ميرزايف.

2( درين باب رجوع شود به مقاله نگارنده در يادواره دكتر اشراقى: كي وزير كرمانى در قزوين، و هم چنين كتاب

.» پوست پلنگ «

3( و ب ههمين دليل من م ىگويم صائب در شكم مادر بوده كه خانواده اش در اصفهان مستقر شده است.

گليم درويشانه هاتفى 113

تنها اختلاف نظر مختصرى كه مُخلص پاریزی با استادان بزرگى مثل مرحوم گلچين

معانى و استاد اميرى فيروزكوهى دارم و آن البتّه اصلاً صورت ماهيّتى ندارد، بلكه كّلاً عَرَضى

است اين است كه مرحوم گلچين معانى به استناد اينكه شاه اسمعيل اوّل سر زده ب هخانه

برگليم درويشانه وى نشسته، و از « عبداللّه هاتفى صاحب شاهنامه هاتفى به خراسان رفته و

همه اين ها را دليل برآن م ىدانست كه شاهزادگان صفوى غالبا ،» ماحضرى او خورده است

در جلب شاعران و هنرمندان با كيديگر رقابت م ك‏ىردند. در واقع تذكره سام ميرزا هم مؤيد

اين نظر مرحوم گلچين هست.

ردّ شبهه ب ىاعتنائى پادشاهان صفوى به شعر و « مرحوم اميرى فيروزكوهى هم ذيل عنوان

انصاف قضيّه اين است كه، برخلاف « : مرقوم فرموده بود » علّت هجرت شعرا به هندوستان

قول مشهور فيمابين معاصران، سلاطين صفوى هيچكدام نفى شعر را ب هطور اعّم نكرده اند و

حتّى نسبت به شعرا، ب هخصوص فضلا و دانشمندان از ايشان كمال مساعدت و بزرگوارى را

هم مبذول داشته اند. و داستان ب هزر كشيدن شانى تكلّو در قبال كي بيت از مديحه وى در

نعت اميرالمؤمنين صلوه اللّه عليه از طرف آن شاهنشاه ]شاه عبّاس[ و حضور آن پادشاه بزرگ

در قهوه خانه ها،... و صدها دلائل و امارات ديگر... مجموعا مفيد قطع در شعر دوستى و شاعر

(((»... نوازى آن سلاطين نامدار م ىباشد

. 1( مقدّمه استاد اميرى فيروزكوهى برديوان صائب، ص 25

• مقبره صائب تبریزی )عکس از احسان اشفاق(

114

در اوّل سنه هزار و بيست و هشت ] 161 9 م[ در دارالسّلطنه ...« استاد گلچين هم گويد

صفاهان، طبع همايون آن شاه دي نپناه را ميلى تمام به استماع اشعار ب ههم رسيده، صاحب

فطرتانى را كه در پايه سرير اعلى حاضر بودند مأمور و به انتخاب اشعار گرانمايه استادان

بلندپايه نمودند...)))

كولى خانه به دوش

مدنيّت، « دارم تحت عنوان » نو نجو « همه اين ها هست، ولى، من هم كي مقاله در كتاب

و در آن مقاله شايد نزد كي ب هدويست شاعر و نويسنده و مورّخ و ،» كولى دور هگرد هرجائى

طبيب و صاحبان فكر را نام برده ام كه همه از ديو تعصّب دربار صفوى البتّه نه شاه عبّاس، بل،

زمان شاه اسمعيل و شاه طهماسب و شاه صفى و شاه سليمان و شاه سلطا نحسين صفوى،

فرار كرده به هند، يا به عثمانى پناه برده اند، و ب ههمين دليل، من، مهاجرت را منبع الهام

و (((.» كولى تمدّن، خانه بردوش است « : دانست هام و در آنجا از قطع فرهنگ بحث كرده گفت هام

دليل آن هم اين است كه تمدن، كج تابى را برنم ىتابد؛ علاوه برآن، روپيه كه در حكم دلار

پشت سبز امروزى بود وارد ميدان م ىشود، تا آن جا كه شاه عبّاس، دانشجوى نقاش براى

تكميل تحصيلات به ايتاليا م ىفرستد، و اين نقّاش، محمّد زمان، به جاى اينكه به ايران برگردد

اوّلاً مسيحى م ىشود، و ثانيا به هند م ىرود و در دربار شاه جهان، عكس شاه عبّاس را برای

دشمن نقّاشى م ك‏ىند:)))

ز دست دوست فتادم به كامه دل دشمن احبّتى هَجَرونى كما تشاء عداتى

مينى صائب

و همه اين ها از آن روز شروع شد كه شاه اسمعيل به قبر ابوحنيفه در بغداد ب ىاحترامى

كرد و آتش در قبر جامى در هرات انداخت و استخوا نهاى او را سوخت و میبدی را خود

به شمشیر کشت. نه تنها استخوان هاى مرده را سوخت، بلكه پسرش شاه طهماسب كي آدم

زنده يعنى ملاركن الدين را در شب تاسوعا سوخت، و اين جنايت ب هخاطر اين بود كه آن

و داستان .» چند روزى، بنابر مصلحت، ]از ترس روميه[، ترك لعن نموده بود ...« ، بيچاره

12 نقل از شرف جهان قزوينى. مقصود از شاه دين پناه، شاه عباس - 1( تاريخ تذكره هاى فارسى، ج 1، ص 3

اول است. حدس مخلص پاريزى اين است كه آن سفينه گرانبهائى كه صائب از شعراى بزرگ و نامدار ايران

جمع آورى كرده. و بعدها در اختيار مرحوم وحيد دستگردى بوده و قسمت هائى از آن را در مجله گرانبهاى

ارمغان نقل كرده است آن جُنگ گرانبها در همين روزها و بر طبق همين دستور شاه عباس صورت گرفته باشد، و

اگر اين حدس قريب بهي‏قين باشد مقام شا هعباس در نظر مخلص كه بلند بود كي پله هم بلندتر م ىشود. منتهى

م ىماند اين نكته كه شاعرى مثل صائب كه آن همه شعر گفته  كه اهل چاپ از چاپ آن عاجزند  ىك، و

چه وقت، فرصت م ي‏ىافته كه دفتر يادگارى از آنهمه شاعر، با آن طول و تفصيل ب هخط خود فراهم كرده باشد؟

2( و بنابراين، مضمون اين شعر مرحوم اميرجاهد، وافى ب همقصود نيست كه م ىگويد:

مردم خانه به دوش، از بشريت دوراند با وجود مدنيّت، وطنى بايد داشت

3( مصداق بارز آنچه امروز م ىگوئيم: فرار مغزها. بيخودى وزارت علوم م ىخواهد خانه مادرى را كه ضامن

جبرهاى « ، پسرش براى تحصيل خارج بوده مصادره كند. نه اين آئين بدخسرو نهاده. رجوع شود به مقاله نگارنده

. در كتاب زير چ لچراغ، ص 241 ،» اجتماعى

115

تياسُر قبله، و استعفاى غيا ثالدين دشت ىك وزير و خانه نشين شدن او، يا كشته شدن طبيب

مخصوص شاه طهماسب، و مهاجرت طبيب امام قل ىخان از ترس، و مهاجرت ح يكم مسيحا

كاشانى، و تهمت الحاد تشبيهى كاشى، و رفتن ملانظيرى نيشابورى ب ههند  كه خودش كي

ب هشمار م ىرود و ب هزر كشيده شدن او در هند  و فرار شاه » مينى صائب « صائب كوچك

جهانگير هاشمى كرمانى، و قطع زبان موسيق ىدان كرمانى، و ترور مير عماد سيفى قزوينى،

مغضوب الرّب و « و در جزء پس ىخانيان و صباحيان شمردن وقوعى نيشابورى، و بالنتيجه

او. حال، اى استادان عزيزم ای اميرى فيروزكوهى، ای گلچين معانى، » ملعون الخلق دانستن

شما بفرمائيد: قسم حضرت عباس را باور كنيم يا دم خروس ميرعماد ]شا هعباس[ را  كه

از زير قباى ادب دوستى آنان بيرون آمده است؟

حال كه صحبت و قوعى نيشابورى پيش آمد، چه طور است كه مثل آخوندهاى قديم كه

م ىزدند  مخلص نيز صحبت مكتب وقوع » شير فضه « از شير حوض آب، گريز به روضه

را پيش بكشد. اين اصطلاحى است كه مرحوم گلچين معانى براى تسميه مكتب هندى شعر

نوشته است)))، و خود توضيح » مكتب وقوع « فارسى بهك‏ار برده و كي كتاب نيز تحت عنوان

م ىدهد كه مرحله اول مكتب وقوع كه بعد از بابا فغانى شيرازى ظهور و بروز كرد دوره

رواج و شيوع آن كيصد سال ب هطول انجاميد؛ و مرحله دوم مكتب كه مشتمل است بركنايات،

مجازات، استعارات، تمثيلات، تشبيهات، اصطلاحات و امثال و حكم، در نتيجه برغناى زبان

فارسى افزوده است. اين مكتب در اصفهان نشأت يافته و پس از نشر و اشاعه، هم در آن

سامان، ب هنيروى خلاقه طبع صائب و افكار بلند آسمانى او، به معراج كمال رسيده است.

پيروان او، اكثرشان، هندى بودند خيالباف ىهاى پيچيده و دور از ذهن پرداختند و به جاى

شعر، معما ساختند... حال بايد انصاف داد كه عنوان كي سبك هندى كه از مستحدثات زمان

ماست و بيش از نيم قرن از عمر آن نم ىگذرد آيا سزاوار است براين نوع شعر اطلاق شود

نه برشعر صائب. صائبى كه با انحصار در نسخ افكار و نوآور ىهاى بسيار، به حق، صاحب

(((»... مكتب است

ردّ تسميه يا انتساب اين سبك « مرحوم اميرى فيروزكوهى نيز، برهمين مبنا، ذيل عنوان

م ىفرمايد: اگرچه اين نسبت يا انتساب مستحدث است و هيچكس از تذكر هنويسان » ب ههندى

جز معاصران اشاره بدين نام گذارى نكرده است... اين سبك دنباله سير طبيعى سخن ايرانى از

خراسانى به عراقى، و از عراقى به آن است. پيدا است كه اين نام و نسبت پرداخته متأخران و

يا باقيماندگان بدين طرز در هندوستان است، اما سزاوار چنين است كه هرگاه بخواهيم اين

سبك را گذشته از انتساب به ايران  كه آن مسلم و كلى است  به شهرى نسبت دهيم، شهر

عظيم اصفهان آن هم اصفهان آن روزگار كه اكنون مدفن صائب و بسيارى از بزرگان عهد، و

1( مكتب وقوع، بدان علت كه بيان حالات عشق و عاشقى از روى واقع بود؟. )لغ تنامه دهخدا(. اما نه، حرف از

كي فكر رآليستى آب م ىخورد = واق عنگرى.

2( مقاله فرهنگ اشعار صائب، ص يازده.

116

سابقا خاك ولادت و دامان تربيت صائب و چشم چراغ پاى تخ تهاى آن روز جهان بود

بدين انتساب احق و اولى از ساير شهرهاست... بنا به مقدمات فوق، نتيجه اين شد كه اين

». سبك را سبك اصفهانى، يا سبك صائب بناميم

هم اين است كه: آنقدر حساسيت ب هخرج » سبك هندى « حرف من در باب اين تر يكب

ندهيد. بعض ىها دلشان نم ىخواهد بگويند سبك هندى، م ىگويند: سبك اصفهانى، و از اين

نوع اعتبارات.

ب هعقيده مخلص، آ نها كه سبك تركستانى را هم سبك خراسانى كرده اند چندان لزومى

نداشت. ما امروز البته جاى پاى نفوذ ارضى  سياسى نه در تركستان داريم، و نه در هند و

اصلاً روزگار ديگر روزگار داريوش و شاه عباس و از حلب تا كاشغر میدان سلطان سنجر

نيست. ولى اينكه گروهى استادان در هند باشند كه شعر فارسى بسرايند يا تحقيقى كنند كه

بحث آن زير عنوان سبك هندى باشد، براى ما چه ضرر دارد؟

وقتى زبان ترك و فرهنگ ترك، همسايه شرقى ما شده است و ب هقول نظامى

ز كوه خزر، تا به درياى چين همه ترك برترك بينى زمين

عيبش چيست كه گروهى در آن ولايات كتابى بخوانند و شعرى بگويند كه فارسى باشد

ولى اسمش و عنوانش باشد: سبك تركستانى؟

بعض شوونيسم ها، و تفاخرهاى خارج از موضوع، ديگر اين روزها كاربرد موضعى ندارد.

تغ يير اصطلاح سبك هندى  اصطلاحى « مرحوم دشتى، پيش از من، متوجه شده است كه

كه زبانزد عموم اهل ادب شده است  چندان ضرورتى ندارد و حتى بحث در آن نيز زايد

.» و بيهوده است

در باب مهاجرت ها هم، من در عين حال كه سخت است و غيرانسانى، آن را مفيد و مايه

توسعه فرهنگ ايرانى در شبه قاره دانست هام)))، و متأسفانه بيشتر آ نها در اثر عدم رضايت از

حكومت صورت گرفته، و البته مثل همه مهاجرت ها حتى دوران خودمان نيز گاهى علت

اقتصادى هم داشته است و هم امروز مشكل دول تهاى اروپائى و امر كيا ىي اينست كه چگونه

ميان مهاجران سياسى و عقيدتى با مهاجران اقتصادى تف كيك قائل شوند و آ نها را كه واقعا

جنبه اقتصادى دارد به سوى مملكت خود جلب كنند.

ما نبايد وضعى در مملكت ب هوجود آوريم، كه مهاجرت همراه با زيان ارضى و اقتصادى

مثل مهاجرت عليمردان خان حاكم كرمان و قندهار بار ديگر تكرار شود.

طلسم قلعه قندهار

چون اين روزها قندهار صدرنشين اينترنت هاى عالم است، من در مورد اين حرفى كه

زدم بايد توضيح بدهم، چون پاى صائب هم در ميان م ىآيد.

. 1( نون جو، ص 584

بيست سى سال پيش، كه كنگره صائب در دانشگاه تهران راه افتاد، من در فكر بودم كه 117

چگونه صائب را به كرمان ربط دهم، چه او، هرچند وقتى به هند ميرفته احتمالاً از كرمان هم

گذرى كرده است؟ اما هيچ جا صحبت از كرمان ندارد جز آن جا كه م ىخواهد ضرب المثل

زيره كرمان را به ميان آورد  هرچند هنوز هم مصداق آنرا در شعر صائب پيدا نكرده ام.

نباشد مجلسى يا محفلى كه من در آن شركت كنم، و « ولى چون سوگند ياد كرده ام كه

كي فرصت اتفاقى پيش آمد، و آن » در آنجا به تقريبى يا به تحقيقى ياد كرمان را به ميان نياورم

قصيده مفصل صائب بود در فتح قندهار  قلع هاى كه طلسم جمشيد دارد))) و صائب، آن

قصيده را در زمان شا هعباس دوم سروده بود و خيلى زيبا تشبيه كرده بود.

گرديد از تردد زنبورك و تفك پر رخنه، همچو شان عسل، حصن قندهار

شد چون كبوتران معلق فلك مسير هرخشت از بروج فل كساى آن حصار

و اين مربوط به سال 1059 ه / 164 9 م. است كه درست ده سال از واگذارى قندهار به

هندوستان م ىگذشت. توضيح آن كه عليمردا نخان پسر گنجعلى خان حاكم كرمان و قندهار،

از « وقتى متوجه شد كه شاه صفى جانشين شاه عباس در كمين نابود كردن و مصادره اوست

بعضى اتراك برآنند كه در روز جنگ، ارتفاع آن قلعه ]قلعه قندهار[ در نظر، بيشتر از پيشتر م ىنمايد  كه « )1

حيرت نامه ترجمان، ميرمحمدبن بايزيد پورانى، تصحيح ( » طلسم جمشيد است، اگرچه عقل تجويز آن نم ك‏ىند

دكتر انصار زاهدخان ص 121 (، تا توپ های دورزن ناتو  درین باب چگونه اظهار لحیه کنند؟

• مقبره صائب تبریزی )عکس از احسان اشفاق(

118

محاسبه معامله چند ساله قندهار، و طمع اعتمادالدوله، انديشه كرده، از دولت صفويه روى

گردانيده، در سال كيهزار و چهل و هفت ) 163 7 م( قندهار را به تصرف گماشتگان پادشاه

(((»... هند داده، خود به هندوستان رفت... و اين ساختگى با شاه جهان، پادشاه هند بود

در آن مقاله من البته از كار عليمردان خان دفاع نكرده بودم، ولى اين نكته را گفته بودم كه

آدمى مثل عليمردان خان كه بزرگترين آب انبار را در كرمان ساخته، و پدرش گنج عل ىخان

هم بهترين حمام و ميدان و مدرسه و كاروانسرا و ضرابخانه و بازار را در كرمان طرح

انداخته، و پدر و پسر نزد كي چهل سال، با كمال انصاف، تمام زمان شاه عباس در كرمان و

قندهار حكومت كرده بودند و همه اموال خود را وقف كرمان كرده بودند، نم ىبايست دولت

صفوى وضعى پيش آورد كه نه تنها عليمردان خان ب ههند پناهنده شود، بلكه، قندهار را هم

روى آن تسليم دشمن كند.)))

مبارزه كدخداى تبارزه

همه اهل ذوق و صاحبان فكر و سياست پيشه گان مقتدر، از ترس شاه صفى، در فكر

مهاجرت افتاده بودند. اتفاقا، در مورد ما نحن فيه، يعنى احوال صائب هم همين نكته مصداق

حضرت معظم اليه ]صائب[ ...« دارد كه به قول صاحب قصص الخاقانى ولى قل ىبگ هروى

ب هحسب گردش آسمانى)))، در اوايل حال، به بلاد هندوستان افتاده، ب هخطاب مستعد))) خانى

(((»... قامت قابليت ايشان آراسته

مدتى، ب هلباس « خوب، آدمى كه در اصفهان، بزرگترين خانه را دارد، چه طور م ىشود كه

سياحت! مساحت زمين را سير كرده، بعد از سير ماوراءالنهر، از ام البلاد بلخ، عبور به هندوستان

؟» كرده، و ب همهربانى ظفرخان، به خدمت شاه جهان، رسيده، و خطاب مستعدخانى يافته

پدرش كه از كدخدايان معتبر تبارزه اصفهان « صائب، خيال داشت در هندوستان بماند، اما

بود... در ايام برهانپور، پدر ميرزا، خود را از ايران به ديار هندوستان رسانيد تا او را ب هوطن

مألوف بَرَد. ]صائب[ ضمن قصيد هاى، رخصت وطن التماس نمود؛

شش سالب يش رفت كها زا صفهانب ه هند افتاده است توسن عزم مرا گذار

هفتاد ساله والد پيرى است بنده را كز تربيت بود به من اش حق ب ىشمار

آورده است جذبه گستاخ شوق من از اصفهان به آگره و لاهورش اشكبار

اين راه دور را به سر شوق طى كند با قامت خميده و با پ كير نزار

1( گنجعل ىخان تأليف نگارنده، چاپ سوم، ص 353 ، نقل از منتظم ناصرى، هم چنين روض هًْالصفا، ج 8، ص

.461

2( چنين وضعى در باب امام قلى خان فاتح هرمز و اولاد او نيز پيش آمد.

3( اين گردش آسمانى چيست؟ فليتأمّل.

4( شايد هم مستسعد خانى؟

5( قصص الخاقانى را با شرح زايد براصل، مرحوم دكتر سادات ناصرى تصحيح كرد  كه طبق معمول، بعد از

مرگش چاپ شد، سادات ناصرى تحقيقى مستوفى نيز در باب صائب كرده بود كه هم چنان ناتمام ماند.

119

مقصود چون زآمدنش، بردن من است لب را به حرف رخصت من كن گُهر نثار

)1(»... با جبهه گشاده تر از آفتاب صبح دست دعا به بدرقه راه من برآر

)))بدين طريق، اگر پدر پير صائب راه نيفتاده بود و، اين همه راه به هندوستان نرفته بود

براى بازگرداندن پسر، امروز م ىبايست، استخوا نهاى او را هم مثل استخوانهاى حزين

لاهيجى در بنارس و صدها تن ديگر در صدها جاى جهان جستجو كنيم. اما قضا و قدر و

البته ملايمت طبع خود صائب و ميانه روىهاى او، و شيعه شدنش  در حالى كه پدرش

سنّى بود  باعث شد كه بازگشت اين مهاجر متفكر، و اين پسر عاصى پدر رنجان، با

اشكالى روب هرو نشود.))) پس در سال 1042 ه / 1632 م. چهار سال بعد از مرگ شاه عباس

نعشش ...« اول، متوجه ايران شد و، در اصفهان مقيم شد و، ديگر از اصفهان بيرون نشد، تا

را نظر ب هوصيتى كه كرده بوده است در ت يكه درويش صالح  كه معتقدش بوده  نزد كي

پل مارونان و مقابل چهارسوق درون كه در حريم زنده رود است  دفن كردند... مدت

»(((.... عمر شريفش قريب ب هنود رسيده بود. در هزار و هشتاد و هفت ] 16 76 م. [فوت نموده

ترياك و آب آتشناك

اشاره اى به بعض حالات شاعر، كه مورث پيدايش آن همه غزل لطيف شده نيز ضرورى

ب هنظر م ىرسد:

آقاى زين العابدين مؤتمن، درمنتخباتى كه از صائب تبريزى كرده و در 1333 ش / 1954

آن طور كه نوشته اند، صائب، مردى لاغراندام، و كشيده قد، « : م. چاپ شده، مقدمةً م ىنويسد

و سيه فام بوده و به صرف تنباكو و كشيدن غليان، علاقه وافر داشته، و ب هپاره اى احتمال از

»((( حسن صورت نيز برخوردار بوده است

م ىنويسد: در اين » اعتيادات صائب « استاد اميرى فيروزكوهى كمى ب ىپيرايه تر زير عنوان

كه صائب با همه دي ندارى و محافظت به فرائض و سنن... گاهى به قول آن ظريف، به اقتضاى

فسق ذاتى شاعر، لبى از باده تر م ك‏ىرده، و با معشوقى ساده سروسرّى داشته است  ترديد

نم ىتوان كرد، و ابرام آن دسته از مردم كه باز هم از باب تأويل شعر و گرداندن الفاظ صريح

از معانى ظاهرى برآمده اند به استعارى و كنائى و تأويلات غير مقصود در صدد تنزيه و تبرئه

(((.» شعراء، ازين وسعت مشرب برآمده اند  به جائى نم ىرسد

مخلص پاريزى قدم پيشتر م ىگذارم و براى اينكه كي دوست هم دم و هم دود براى

1( از تذكره سرو آزاد، ب هنقل گلچين معانى.

2( خود صائب در باب مشرب عقيدتى و ايمانى خود گويد

مرا از صافى مشرب، ز خود دانند هر قوم ى كه هرظرفى به رنگ خود برآرد آب روشن را

و اين بيت دليل اين است كه آنقدرها هم شيعه شيعه مرتضى على نشده بوده است.

3( مذكرالاصحاب، نقل گلچين معانى، مأخوذ از مقاله پروفسور ميرزايف.

و همه اينها از عوامل طول عمر است حتى چهره زيبا. .» ب« 3. مقدمه، منتخبات صائب، ص )4

. 5( مقدمه بر ديوان صائب، چاپ انجمن آثار ملّی، ص 77

120

استاد اميرى دست و پا كنم به استاد اميرى عرض م ك‏ىنم كه غير ممكن است كسى لب به

ترياك نزده باشد و درين هردو كار دست نداشته باشد و آن وقت بتواند ب هاين لطافت و

صراحت بگويد:

جاى جام باده را ترياك نتواند گرفت خاك، جاى آب آتشناك نتواند گرفت

زخم خوش درد

كسى كه شراب نخورده باشد حق ندارد شعر حافظ « : هما نطور كه كي فرنگى م ىگويد

مخلص پاريزى هم عرض م ك‏ىنم: كسى كه پاى منقل ننشسته باشد حق ندارد » را تفسير كند

(((.» دم از تفسير شعر صائب بزند

1( استاد اميرى فيروزكوهى به من كمال محبت را داشت و مقالات مرا در يغما م ىخواند، و بعد از چاپ مقالات

گرفتارهاى قائ ممقام، و هم كتاب از پاريز تا پاريس، سه بيت شعر درباره آن سروده و ب هخط خوش خود نوشته

ب همن مرحمت فرمود  و چنين بود:

اى كه با نسبت نام تو، ز پاريس گذشت شهرت خطّه پاريز  كه چشمش مرساد

باستان بين را تنها نه  كه اكنون همه را داستان هاست ز شيرينى كلك تو بهي‏اد

چون تو شيرين قلمى را  كه جهانا ز تو پُرا ست كام چون نيشكر، از شهد الهى پُر باد

بعدها اين سه بيت را از پشت كي جلد كتاب من، دختر صاحبك‏مال او، يعنى شهلاى اميرى فيروزكوهى هم

استنساح كرده و توسط آقاى عبدالكريم تمنا هروى شاعر، به من مرحمت كرده است. شهلاى 52 ساله از همه

چيز عالم، ب هچند ساعت معلمى و تدريس درس پيش دانشگاهى اكتفا كرده، خانه اميرى را به شعاع شمع ذوق

خود روشن نگاهداشته است، و من، كي تن ديگر از اين نوع فداكارى در كرمان سراغ داشتم و آن زن با كمال،

كشور خانم مزديسنا زرتشتى بود كه عمرى را در مديرى مدرسه دختران كرمان طى كرد و هزاران تن را پرورش

داد و به تختخواب خوشبختى رساند، ولى خود، در عالم تجرد هم چنان تنها ماند تا به گور رفت. سودا چنين

خوش است كه كي جا كند كسى.

را، هم من ب هعنوان مقدمه براى كتابى نوشته ام كه خانم پروين ناهيدى، » فكر رنگين صائب « از قضا، اين مقاله

معلم ترك پارس ىگوى دانشگاه، در باب صائب تأليف كرده بود، و اين بانو نيز كه سالها مدير دبيرستان دختران

در رضائيه و ه مچنين در تهران بودو اكنون نيز معلم دانشگاه ایران و تاجیکستان است  تمام عمر را، مثل خانم

شهلا اميرى، در عالم تجرد، ب همعلمى پرداخته و چشم از همه تعلقات دنيوى بردوخته است.

و من مصدوقه كي رباعى را در حق ىكي دو تن از اين زنان فرهنگى ايران صادق ديد هام  از جمله بانو

كشورخانم مزديسنا زرتشتى، كه هزاران دختر كرمانى مسلمان و غيرمسلمان در مدرسه ارباب يكخسرو، زير

نظر او در كرمان آموزش ديدند و بالنده شدند كه ىكي از آنها همسر خود من مرحومه حبيبه حايرى بود، و هم

خانم شهابى مدير دبيرستان خان هدارى در كرمان، كه او نيز مثل خانم پروين ناهيدى ارومى در معلمى و مديرى

دبيرستان دختران، باز پرورش دهنده هزاران دختر ايرانى بودند، و هرسه چهار تن همسر نگزيدند.

همه اينها، خصوصا خانم ناهيدى كه در ايام كود ىك، لابد در درياچه رضائيه به آب تنى پرداخته كه از لحن او نمك

م ىبارد مفهوم اين شعر صائب را در نظر داشته و خوب دريافته بودند، آنجا كه م ىفرمايد:

نيست كارى به بد و ن كي جهانم صائب روى دل از همه عالم بهك‏تاب است مرا

بدي نطريق بود كه از خود پرسيدم اين بانوان فداكار، مريد و مصداق تمام عيار اين رباعى لطيف طالب آملى شاعر

ديگر سبك هندى شده اند كه م ىفرمايد:

سرخوش جامی كه منّتِ جم نكشيد خوش دل زخمى كه بار مرهم نكشيد

من بلبل آن گل ام كه در صبح بهار پژمرده شد و، منّتِ شبنم نكشيد

و منّت زخم خوش درد خوش سوز قطرات شبنم برگلبرگ را فقط اهل معنى برآن تخت بخت كه شب آن كم از

توضیح داده ام. » کجاوه ناه ملنگ « صبح پادشاهى نيست درك م ك‏ىنند. و من این نکته را در کتاب

در كي سخنرانى كه یک وقت من در خانه مرحوم اميرقلى امينى در اصفهان كردم  گفته 121

بودم: معنى ساختمان دو طبقه در چهارباغ اصفهان را آدم وقتى م ىفهمد كه در اصفهان باشد

و كي شبى را مثلاً در همين خانه اميرقلى امينى در كنار گ چبر ىهاى كم نظير آن و در مهتابى

آن، شب چهاردهم ماه بيتوته كند، و مضاعف خواهد شد آن منظر و آن گ چبر ىها اگر بساط

دود و دمى هم برقرار باشد...))) من اطمينان دارم كه صائب تبريزى نيز در همين اصفهان، هم

چنين خان هاى داشته، و همه اين مقدمات و مقامات را كه گفتم  طى كرده، وگرنه چگونه

م ىتوانست به زبان آورد:

صائبآ ن يكفى كه مخمورانن يابندا ز شراب در طلوع نشأة ترياك م ىجوئيم ما

گفتم كه استادان بزرگى، مثل گلچين معانى كه اصلاً در تهران به دنيا آمده، و يا استاد

اميرى فيروزكوهى، و يا احمد سهيلى خوانسارى كه هردو نسبتشان همراه اسمشان است

تحقيق وافى در باب صائب كرده اند، اما من، هميشه دلم م ىخواست  اگر نه كي تبريزى،

بارى بل كي آذربايجانى، در كار صائب وارد شود و شعر او را، دور از شائبه سياست و نسبت

نژادى، مورد تحقيق قرار دهد. البته كسى مثل غلامرضا مخلص توپلايانى كه غز لهاى تر ىك

1( و مخصوصا اين نكته را كسى بهتر درك م ك‏ىند كه از كي آپارتمان 70 مترى كي بلوك ساختمانى 22 طبقه

تهران، گذارش، به آن خانه دو طبقه گچ برى شده اصفهان در كنار زاينده رود افتاده باشد. بيخود نبود كه مرحوم

پوپ ايران شناس امر كيائى، وصيت كرده بود  مثل صائب، نعش او را نه در كنار ميس ىس ىپى و سن لوران، بل

در ساحل زايند هرود دفن كنند  و كردند.

• روی جلد مجموعه هفت جلدی به کوشش محمد قهرمان

122

صائب را تحت عنوان غزللر چاپ كند كار ارزنده اى است))) هرچند هيچكدام از شعرهاى

تر ىك صائب، ب هپاى شعر حيدرباباى شهريار از نظر لطافت و ذوق نم ىرسد، اما اين بيست

صفحه، غزل هاى تر ىك صائب در برابر نود و كي نسخه خطى از ديوان منتخب اشعار صائب

كه احمد منزوى فهرست كرده است  اين سه نسخه ديوان تر ىك او در حكم قطره در برابر

دريا، و شعله در برابر بيضاء است  مثل نسخه پنجاه هزار بيتى كه داعىالاسلام يافته بوده،

و نسخه پنجاه و نه هزار بيتى مرحوم ارگانى، و نسخه چهل هزار بيتى كه خود صائب آنرا

تصحيح كرده بود و در اختيار گلچين معانى بوده، و نسخه هفتاد و سه هزار بيتى قهرمان شاعر

تربتى، که اخیراً گویا آن را در جلوه های متعدد به چاپ رسانده، و نسخه هاى سادات ناصرى

و غيره و غيره. آزاد بلگرامى نسخه هشتاد هزار بيتى از او ديده، و آنندرام چند صباح قبل از

حمله نادر به هندوستان از نسخه اى از صائب خبر داده كه قريب كي لك )= صد هزار( بيت

داشته بوده است، و من از اين تعبير خود صائب استفاده نموده، م ىگويم:

درا ينا يام، شد ختم سخنب رچامه صائب مسلمب ود گر، زينپ يش،ب رسعدى شكر خائى

صائب، كي لك نمك در شعر فارسى در ساحل زاينده رود پاشيده، ولى معروف به صائب

تبريزى است. هرچند به خاطر سعدى و حافظ، شعراى تبريز هم آرزو داشته اند كه شيرازى

باشند:

همام را سخنى دلپذير و شيرين است ولى فسوس كه بيچاره نيست شيرازى

حق اين است كه اگر نه كي تبريزى، بل كي آذربايجانى، و حتى د هها آذربايجانى بايد

روى اشعار صائب كار كنند  خصوصا كه در عصر ما، ىكي از بزرگترين شعراى ما و شايد

هم بزرگترين همه آ نها، كي تبريزى ديگر بوده است و لابد متوجه شديد كه مقصودم،

شهريار، شاعر بزرگ معاصر است که مخلص نیز، یک بار افتخار ملاقات با او را داشت هام و

شرح آن را در جایی نوشته ام.)))

بهار سر خروئى

م ىدانم كه تبريز ىها از ياد صائب هرگز غافل نبود هاند، ب هدليل اينكه مرحوم نخجوانى

نسخ هاى را كه ب هخط خود صائب بوده از جان عزیزتر م یداشت هرچند، و متعلق و به خط

نامى بوده » عمر «

مى و از دست مغ، در جام زرين حرام اندر حرام، اندر حرام است

و اگر از روح حافظ پرسيده شود كه همين شعر را در حق چه كسى گفته است جواب

خواهد داد: در حق عمر كاتب ديوان صائب.

او، کتاب را در كمال احتياط نگهدارى، و آخر كار آن را تقديم كتابخانه عمومى تبريز كرده، و

بعد از آن، دانشگاه تبريز با مقدم هاى كوتاه از دكتر منوچهر مرتضوى و دكتر ودود يونسى آنرا عينا

1( چاپ تبريز، مهر 1357 ش / سپتامبر 1979 م. سه ماه قبل از انقلاب.

290- خواب خوش در سایه دیوار سایه، گرگ پالا ندیده، ص 214 « ، 2( مقاله در یادواره هوشنگ ابتهاج، سایه

123

افست كرده است  ولى البته اي نها آنقدر چش مگير نيست. تبريز هنوز خيلى ب ه صائب بدهكار

است و بايد روى صائب تبريزى كار كند. صائب خيلى بيشتر ازي نها ب هگردن تبريز حق دارد.

درواقع، صائب زردروئى همام را در برابر شيراز ىها ب هسر خروئى بدل كرده است:)))

درب هار سرخ روئى، همچو جنت غوطه داد فكر رنگين) 2( تو، صائب خطه تبريز را

اخيرا، با كمال خشنودى، متوجه شدم كه كي بانوى صاحب كمال با فضيلت آذربايجانى،

ب هنام سركار خانم پروين ناهيدى، با همه گرفتار ىهاى تحقيق و تدريس كه دارد و داشته، توفيق

يافته كه در مورد كي نكته مهم  ولى دقيق شعر صائب، تحقيق نمايد.

خانم ناهيدى را من در چند كنگره ادبى و تاريخى كه تش يكل شده بود ديد هام و مقالات ايشان

را با لهجه دلپذير آذرى ارومي هاى شنيد هام  از نوع لهج هاى كه حافظ در حق آن گفته است:

تركان پارسى گوى بخشندگان عمرند)))....

از جمله در كنگره مرحوم محدث ارموى كه دو سال پيش در رضائيه )اروميه( مسق طالرأس

مرحوم محدث ارموی و محل تولد همين خانم پروين ناهيدى در ساحل درياچه نمكپرور

رضائيه تش يكل شده بود و سخنرانى خانم ناهيدى كه خودش اهل رضائيه است و لهجه او نمك

از درياچه رضائيه قرض گرفته و شرينى از عسل سبلان، مرا از اهميت تحقيقات ادبى اين خانم

آگاه كرد. خانم ناهيدى كه اينك سنين كمال را م ىگذراند سا لهاى سال دبير دبيرستا نها بوده

و سپس خدمات آموزشى خود را در دانشگا ههاى تهران ادامه داده است، ضمن تحقيقات ادبى

كه دارد، كي بحث نيز اختصاص داده، به وزن شعر صائب، و بحور عروضى كه صائب بدان

پرداخته است.

شك نيست كارى كه خانم ناهيدى انجام داده، كي كار صددرصد فنى و تحقيقى است و

خواننده توقع نداشته باشد كه لطافت و ظرايف كلام صائب را درين رساله جستجو كند هرچند

كه همان مطلع غز لها كه ب هعنوان شاهد مثال آورده شده، باز هم مفرح خاطرها هست.

ب ههرحال، او يعنى خانم ناهيدى كي آذربايجانى است كه تا حد مقدور وظيفه خود را در حق

ادب پارسى، و ه مچنين كي شاعر متعلق به آذربايجان انجام داده، و البته خود نيز در بركات اين

تحقيق سهيم است، و م ىماند اين نكته كه ساير هم ولايت ىهاى صائب، در مورد ساير جنب ههاى

شعرى صائب هم دست همت از آستين تحقيق درآورند.

شاعرى كه ب هروايت اغرا قآميز ريپكا، محقق فقيد چ كاسلوا ىك، بيش از سيصد هزار شعر

داشته است  و اگر چنين باشد هر كسى ب هقدر همت خود، ازين درياى ب كيران بدون سهم

نخواهد ماند:

به قدر جوهر خود، هركه باشد، فخر م ىجويد

چمن  گل، نى  شكر، صائب  غزل، دريا  گهر دارد....

1( و من عنوان مقال هام را از همين بيت صائب گرفته ام: فكر رنگين صائب.

2( عمرجان، برو كشكت را بساب، نويسنده صائب، مرد باشد باشد، زن باشد، باشد، هرچه باشد بايد ترك

پارس ىگوى باشد لاغير.



منبع : moalish[dot]blogfa[dot]com[slash]post-65[dot]aspx

زبور حیرت, جک دونی آیت الله خامنه اي Hdj hggi ,

تبلیغات



تبلیغات

تبلیغات
مطالب تصادفی

تبلیغات

تبلیغات
Blogs Top
بلاگز فا